پایان نامه های ارشد سری اول

اثبات امامت خاصه امام حسن، امام حسین و امام سجاد(+) و پاسخ به شبهات …

نقض چهارم: ۷۴

پاسخ حلی: ۷۵

شبهه پنجم: وصیت امام حسین× به فاطمه کبری بجای وصیت به امام سجاد ×! ۷۸

پاسخ شبهه پنجم ۷۹

فهرست منابع ۸۱

مقدمه:

تبیین مسأله :

امامت از اساسی ترین اعتقادات شیعه میباشد وبر همین اساس از قدیم الایام برنامه شبهه افکنی از سوی مخالفان نسبت به آن آغاز گردیده است، که در حال حاضر باتوجه به گسترش تفکر سلفی و ابن تیمیه ای این مساله صورت جدیدی به خود گرفته است.کتابی همچون الامامه والنص فیصل نور بطور گسترده و باتکیه به منابع شیعه در صدد انکار امامت ائمه برآمده است. لذا این تحقیق در پی آن است که امامت این سه امام بزرگوار را باتوجه به شبهاتی که در کتاب فیصل نور وابن تیمیه مطرح گردیده است پاسخ دهد.

گرچه این پژوهش با استعانت ازادله نقلی وعقلی همچون نص و عصمت به اثبات منصوصیت این سه امام بزرگوار می پردازد(فصل دوم)، لکن غرض اصلی پاسخ به شبهات وارده بر منصوصیت آنها می باشد(فصل سوم) که البته اثر قهری چنین کاری باز‌هم تثبیت امامت این سه امام بزرگوار خواهد بود.اما مباحثی همچون ویژگیها وشؤون امامت از قلمرو این تحقیق خارج است.

اهمیت موضوع:

از آنجایی که طرح شبهات می تواند ارکان اعتقادی عموم وحتی برخی خواص را متزلزل کند ، ضروری می نماید کار سلبی (یعنی پاسخ به شبهات ) در کنار کار ایجابی قرار گیرد تابه عنوان مکمّلی در زدودن آثار تخریبی مغالطات وشبهات عمل نماید.

اما در میان شبهات اولویت پاسخگویی با مواردی است که اهداف مهمتری را نشانه رفته اند واز آنجاییکه ولایت وامامت در معتقدات شیعه از جایگاهی بی بدیل برخوردار است

دراین نوشته پاسخگویی به یکی ازآخرین عملیات های فرهنگی دشمن یعنی کتاب الامامه والنص و نیز برخی کتب مرجع وهابیت مثل کتاب منهاج السنه مدنظر است.

پیشینه تحقیق:

اولین نگاشته‌ها در باب امامت به قرون اول ودوم باز می‌گردد.برخی از محققین، کتاب «الامامۀ » علی بن اسماعیل بن میثم تمار را اولین ویا از اولین نوشتارها درباب امامت میدانند.

لکن همزمان با تالیفات مؤید امامت شیعه،مخالفان نیز دست به تألیف نگاشته های شبهه افکن در امر امامت پرداختند که از جمله این افراد می‌توان به ابو بکر اصم و هشام فوطى‏ اشاره نمود.

به مرور زمان وبا تحول در امور مختلف در نوع شبهه افکنی‌ها نیز تحول پدید آمد.تا اینکه در عصر حاضر بعضی از مخالفان فقط با استناد به مصادر ومنابع شیعی به ویژه با بهره گیری از احادیث ضعیف وگزارشات تاریخی مبهم شیعی به نقد عقاید شیعه از جمله امامت پرداخته‌اند که این نوع شبهه افکنی در نوع خود جدید می‌باشد.

از این رو این پژوهش نیز که به طور ویژه به پاسخ به همین دست شبهات پرداخته است درنوع خود کاری جدید است.

سؤال اصلی :

سؤال اصلی در این تحقیق این است که آیا وجود نصوص بر امامت خاصه‌ی امام حسن،امام حسین،امام سجاد (+)با توجه به شبهات نافی نص در این باب قابل اثبات است؟

سؤالات فرعی:

سؤالات فرعی نیز عبارت است از اینکه ۱٫ آیا عدم آگاهی اصحاب ائمه می‌تواند نشانه عدم منصوصیت امامان باشد؟ ۲٫وآیا ترس امامان از کشته شدن فرزندانشان در جنگ‌ها با منصوص بودن آن‌ ها سازگار است؟ ۳٫وآیا نامه های کوفیان و دعوت آنها از امام حسین(×) دال بر عدم آگاهی آنها از نصوص امامت می باشد؟ ۴٫با وجود سن کم امام سجاد(×) نسبت به محمد حنفیه چگونه می توان به امامت امام سجاد(×) قائل شد؟

فرضیه‌ی اصلی :

نصوص وارده بر امامت ائمه ، صفات ونشانه ها و شرایط ایشان از حد تواتر افزون است وشبهات وارده در این باب هرگز یارای مقاومت درمقابل این ادله را ندارد.

فرضیه های فرعی:

عدم آگاهی اصحاب ائمه ناشی ازممنوعیت صد ساله نقل احادیث می‌باشد.ودیگر اینکه ترس امامان از کشته شدن فرزندانشان مطلبی مسلم است لکن حفظ جان امامان همچون سایر انسان‌ها وظیفه‌ای شرعی است که هم بر دوش خود و هم بر دوش پدرانشان بوده است.

نامه های کوفیان هرگز دلیل برعدم آگاهی آنها از نصوص امامت نمی باشد بلکه به نحوی موید آن نیز می باشد .

مسأله سن نیز هرگز نمی تواند دلیلی شرعی و یا فطری برای اثبات صلاحیت منصبی چون امامت وحتی بسیاری مناصب کمتر از آن قرار گیرد .

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت  ۴۰y.ir  مراجعه نمایید.

روش تحقیق:

دراین پژوهش سعی شده است که بعد از تبار شناسی شبهه ؛حتی المقدور با استناد به مسلمات شبهه به نقض همان شبهه بپردازیم سپس با عرضه‌ی متشابه بر محکم، در مورد هر شبهه( از هر تباری که باشد کلامی ، تاریخی،…)، سره را از ناسره باز شناسیم ،پس از آن به حل شبهه و سپس به افشای مغالطات پنهان ودر پایان به تثبیت مطلوب خود بپردازیم.

فصل اول:کلّیات و مفاهیم اساسی

گفتار اول : واژگان امامت، خاصه و امامت خاصه و شبهه

امامت یکی از پرکاربردترین واژگان در متون شیعی است و به لحاظ کارکرد نقش بی بدیلی در تاریخ حیات شیعه داشته است. به همین جهت مورد شدیدترین حملات فکری و عملی قرار گرفته است. یکی از شگرد های حمله فکری دشمن تفاسیر نادرست از واژه امامت است؛ لذا ضروری است قبل از هر چیز به تبیین این کلمه و واژه پرکاربرد همراه آن یعنی خاصه بپردازیم.

واژه امامت

امامت بنا بر آنچه در لسان العرب آمده به معنای هر کسی است که پیشرو باشد، ابن منظور در معنای فعل «ام» چنین می‌گوید :

«امّ القوم وامّ بهم [یعنی] :از آن‌ ها پیش افتاد و آن همان امامت است؛ و امام، کسی است که قومی به او اقتدا کنند خواه آن قوم بر راه راست باشند یا گمراه باشند»[۱]

و گاهی به معنای هر چیزی است که به او اقتدا می‌شود رئیس باشد یا غیر رئیس، و قرآن امام مسلمین است، پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) امام ائمه و خلیفه امام رعیت است.[۲]

همین مطلب را راغب در مفرداتش تایید می‌کند و می‌گوید : «امام کسی یا چیزی است که به او اقتدا می‌شود خواه انسان باشد که به سخن و عملش اقتدا شود و یا کتاب باشد یا غیر کتاب و خواه بر حق باشد یا بر باطل؛ و جمع آن ائمه است.»[۳]

در نتیجه باید گفت لغت امام به معنای اقتدا شونده است انسان باشد یا غیر انسان بر حق باشد یا بر باطل.

واژه خاصّه

گویا معنای روشن واژه خاصّه باعث شده است تا اکثر معاجم این واژه را یا با خودش معرفی کنند و یا در قالب آیه و مثالی معنایش کنند.

به عنوان نمونه صاحب مفردات می‌گوید: «خاصّه ضد عامّه است. خداوند متعال می‌فرماید: واتقوا فتنه لاتصیبنّ الـّذین ظلموا منکم خاصّه[۴]، از آن فتنه ای بترسید که [چون فرا رسد] اختصاص به ظالمان از شما ندارد یعنی همه‌ی شما را [عموماً] فرا می‌گیرد»[۵]

مشابه همین تعریف در لسان العرب هم ذکر شده وبیان شده که خاصه یعنی کسی که او را برای خودت اختصاص داده ای.[۶]

ونیز معجم «الوسیط» معنای خاص را ویژه و خصوصی دانسته و خاصّه را مؤنث خاصّ[۷].

لذا می‌توان گفت واژه‌ی عربی خاصّه معادل همان کلمه خاص و ویژه در زبان فارسی است.

واژه امامت خاصّه

واژه امامت خاصه در مقابل واژه امامت عامّه بکار می‌رود.

در بحث امامت همانند نبوت دو بحث جداگانه وجود دارد یکی امامت عامّه یعنی همیشه باید امام و پیشوایی در میان مردم از سوی خدا باشد و دیگری امامت خاصه که بعد از پیامبر اسلام چه کسی عهده دار این مقام الهی است؟[۸]

به عبارت دیگر در امامت عامه سخن از مفهوم امامت، ضرورت و شرایط آن است و در امامت خاصه سخن از مصداق آن و اینکه شرایط امام در چه کسی موجود است؟

ذکر این نکته لازم است که اصطلاح امامت عامّه و خاصّه در کلام متأخرین ابداع شده و در بیان متقدمین دیده نشده است.

گفتار دوم :برگزیده ای از زندگی امام حسن مجتبی ×

زندگانی امام (×) در یک نگاه

سال ۳ هجری ولادت

سال ۱۰ هجری شرکت در مباهله

سال ۱۱ هجری از دست دادن پدربزرگی بی همتا

سال ۱۱ هجری شهادت مادری یگانه

سالهای کودکی بروز دانش وسیع و اعجاب انگیز در دوران طفولیت

سال ۳۰ هجری شرکت در مشایعت ابوذر علیرغم نهی عثمان

سال ۳۶ هجری شرکت در جنگ جمل در رکاب پدر

سال ۳۷ هجری شرکت در جنگ صفین در رکاب پدر

سال ۴۰ هجری شهادت مظلومانه پدر

آغاز امامت

سال ۴۱ هجری نرمش قهرمانانه تاریخی (صلح با معاویه)

سال ۵۰ هجری شهادت مظلومان

نخستین نواده پیامبر اسلام در نیمه ماه رمضان سال سوم هجری دیده به جهان گشود[۹].پیامبر اکرم نام وی را از سوی خداوند متعال حسن نامید[۱۰].پیامبر (صلّی الله علیه وآله و سلم) او و برادرش حسین را بسیار دوست می‌داشت و می‌فرمود: «آنکه حسن و حسین را دوست بدارد، مرا دوست داشته است و آنکه این دو را دشمن بدارد، با من دشمنی کرده است»[۱۱]

در سال دهم به همراه پدر و مادر و برادر در کنار پیامبر در مباهله‌ی با مسیحیان نجران شرکت نمود، درحالی‌که بیش از ۷ سال نداشت.[۱۲]

پس از ۷ سال زندگی در کنار پیامبر، در سال یازدهم هجری پیامبر اکرم (صلّی الله علیه وآله و سلّم) بال عروج به آسمان گشود[۱۳]. غم فراغ پدر هنوز در دل‌ها زنده بود که مادر گرامی‌اش در همان سال به شهادت رسید.[۱۴]

پس از آن در کنار پدر، قریب به بیست و پنج سال شاهد غصب خلافت پدر، غربت و مظلومیت وی بود. اما در همین دوران کودکی‌اش گهگاه جلوه های عصمت و علم آسمانی‌اش نمایان می‌گردید.

از آن جمله نقل شده است که :

شخصی از ناحیه معاویه به صورت ناشناس به محضر امیرالمؤمنین رسید که سؤالاتی را بپرسد و وی را بیازماید حضرت او و غرضش را شناخت و برملا کرد و سپس وی را به حسنین راهنمایی کرد. او نزد امام حسن × آمد اما حضرت بدون آنکه او چیزی بپرسد، ابتدا سؤالاتش را بیان کرد و سپس به یک یک سؤالاتش پاسخ فرمود. امام این‌گونه فرمود:

آمده ای که بپرسی بین حقّ و باطل چقدر فاصله است؟ بین زمین و آسمان چقدر مسافت است؟ مغرب از مشرق چقدر دور است؟ قوس قزح چیست؟ مخنّث کیست؟ و آن ده چیزی که بعضی از بعضی سخت‌ترند چیست؟

گفت: بله!

امام فرمود: میان حقّ و باطل چهار انگشت فاصله است، هر چه را به چشم دیدی حق است و به گوش خود باطل بسیار می‌شنوی. بین آسمان و زمین به اندازه‌ی دعای مظلوم و نگاه چشم فاصله است و …[۱۵]

در دوره‌ی عثمان و در سال ۳۰(ه ق) ابوذر، صحابی بزرگوار رسول خدا (صلّی الله علیه وآله و سلّم) مورد غضب عثمان قرار گرفت. وی ابوذر را با همه فضائلی که تاریخ‌نویسان و محدثان برایش گفته‌اند[۱۶] به ربذه تبعید کرد. هنگامی که عثمان تصمیم به تبعید وی گرفت دستور داد کسی از مردم مدینه و مسلمانان وی را بدرقه نکند، با او خداحافظی نکنند، سخنی با او نگویند[۱۷] ؛ و مروان حکم مأمور اجرای این دستور شد، اما امیرالمؤمنین (×) به همراه حسنین (علیهما السلام) و برادرش عقیل و چند نفر دیگر برای تودیع او بیرون آمدند وبی اعتنا به دستور عثمان و حضور مروان به دلداری ابوذر و قوت قلب دادن به او پرداختند واو را به مقاومت و پایداری نصیحت کردند.

امام حسن × نیز با او سخن گفت و وی را به صبر و شکیبایی دعوت کرد و به دوری از دنیا سفارش نمود.

در سال ۳۶ هجری امام حسن × به همراه پدر از مدینه به سوی بصره رفت تا آتش جنگ جمل را که مثلث عایشه، طلحه و زبیر آن را بر افروخته بودند خاموش نماید؛ لذا آن حضرت پیش از ورود به بصره به همراه عمّار به کوفه رفت و علیرغم مخالفت‌های ابوموسی اشعری حاکم کوفه توانست نه هزار نفر را برای جنگ بسیج کند.[۱۸]

در سال ۳۷ هجری نیز پس از تشجیع موثر او برای شرکت مردم در جنگ صفین[۱۹] چنان در میدان نبرد جان فشانی کرد که امیرالمؤمنین (×) از یارانش خواست تا او و برادرش را از ادامه جنگ بازدارند.[۲۰]

در سال چهلم هجری و در شب ۲۱ رمضان المبارک روح بلند امیرالمؤمنین (×) به عرش الهی پیوست، و بدین ترتیب امامت امام مجتبی × در حالی آغاز گردید که داغ دیگری بر قلبش نقش بسته بود.

یک سال بعد و در سال ۴۱ در پی نیرنگ‌های مختلف معاویه و تأثیر تبلیغات روانی وی در سپاه امام؛ سپاه امام × دچار تزلزل روحی شدید گردید. معاویه برخی از فرماندهان را خرید، در میان سپاه امام شایعات وسیعی پراکنده ساخت. نهایتاً سپاه امام چنان از هم گسیخت که برخی از سپاهیان امام به خیمه‌اش حمله کردند و وی را به شدت مجروح ساختند.

این حوادث امام را بر آن داشت علیرغم میل باطنی و به جهت حفظ مصالح مسلمین قرارداد صلح با معاویه را بپذیرد.

سرانجام در سال ۵۰ و در روز ۲۸ صفر امام به دستور معاویه وبواسطه همسرش جعده مسموم گردید و غریبانه به شهادت رسید.[۲۱]

گفتار سوم : برگزیده ای از زندگی امام حسین ×

زندگانی امام (×)در یک نگاه

۴ هجری ولادت

۱۰ هجری شرکت در مباهله

۱۱ هجری از دست دادن پدر بزرگی بی همتا

آغاز حکومت ابوبکر

۱۱ هجری شهادت مادری یگانه

۱۳ هجری آغاز حکومت عمر

۲۴ هجری آغاز حکومت عثمان

۳۵ هجری آغاز حکومت امیرالمؤمنین

۳۶ و ۳۷ هجری شرکت در جنگ‌های جمل و صفین

۴۰ هجری شهادت پدر

۵۰ هجری شهادت برادرش امام حسن آغاز امامت

۶۰ هجری آغاز حکومت یزید بن معاویه

حرکت امام از مدینه به مکه ۲۸ رجب

خروج از مکه به سمت عراق در ۸ ذی‌حجه

۶۱ هجری شهادت روز دهم محرم

در سوم شعبان سال چهارم هجرت در خانه عصمت و عفت یعنی خانه فاطمه زهرا سلام الله علیها نوزادی به نام حسین بن علی بن ابیطالب به دنیا آمد.[۲۲]

دوران کودکی را تا سن ۶ سالگی در کنار پیامبر گذراند محبت‌های ویژه پیامبر به حسین بن علی صفحات مختلفی از تاریخ را به خود اختصاص داده است لکن در سال ۱۱ هجری پیامبر اکرم (*) دار فانی را وداع گفت. چند ماهی نگذشت که حسین بن علی مادر خود را در بستر شهادت دید و در همان سال مادر گرامی‌اش به ملکوت قرب الهی پیوست. پس از آن به مدت ۲۵ سال شاهد خلافت ۳ خلیفه یعنی ابوبکر، عمر و عثمان بود تا اینکه در سال ۳۵ امیر المومنین به حکومت رسید[۲۳]. از این پس خودش و برادرش حسن بن علی در کنار پدر چون سربازانی فدائی در هر صحنه ای که پدر صلاح می‌دید حاضر می‌گشتند. از جمله در ماجرای تبعید ابوذر به ربذه، در جنگ جمل، جنگ صفین و جنگ نهروان[۲۴].

سال ۴۰ بود که پدر و امام خود را در شب ۱۹ ماه رمضان خون آلود و با فرقی شکسته در محراب مسجد دید و ۲ روز بعد در مراسم دفن او مخفیانه و شبانه شرکت نمود[۲۵].

پس از آن به مدت ۱۰ سال در کنار برادر و امام خود یار و مدافع او بود. در جنگ از حمایت او دریغ نکرد و در سال ۴۱ در صلح قهرمانانه‌ی امام حسن کماکان از وی دفاع نمود و او را بر حق دانست[۲۶].‌‌

تا اینکه در سال ۵۰ برادرش امام حسن به سم «جعده» مسموم و شهید گردید.[۲۷] امام طبق وصیت برادر قصد کرد تا او را در کنار پیامبر دفن کند و لیکن مخالفت عایشه و عمال حکومت کار را به آستانه خونریزی کشاند و امام باز هم طبق وصیت برادر مبنی بر عدم خونریزی از این کار منصرف گردید[۲۸] و این خود نرمش قهرمانانه‌ی دیگری بود لکن از حسین برادر حسن. پس از شهادت برادر امام حسین به مدت ۱۰ سال در حکومت معاویه زیست لیکن گه گاهی نامه‌هایی بین او و معاویه رد و بدل می‌شد که از مضمون نامه‌ها شجاعت حیدر گونه او نمایان است.

دوران معاویه یعنی دوران اختناق اعدام، سربریدن بزرگان، شیعیان و سرکوب شدید مردم و به ویژه شیعیان علی بن ابیطالب در سر تا سر بلاد اسلامی. اما علیرغم این فضای خوفناک هنگامی که کاروانی تجاری اموالی را برای معاویه می‌برد امام اقدام به مصادره اموال آن‌ ها می کند سپس به معاویه نامه می‌نویسد که کاروانی رد می‌شد به اموالش نیاز داشتم آن‌ ها را گرفتم؛ و معاویه هم هیچ تعرضی به امام نمی کند.

اما دوران معاویه در سال ۶۰ هجری به پایان می‌رسد و یزید بر سر کار می‌آید.

گرچه معاویه برای بقاء حکومت‌ها خود از هیچ ظلمی فرد گذار نمی‌کرد اما همواره سعی داشت پوشش اسلامی و منطقی بر تن اعمالش بنماید.

لکن یزید این نمایش گری و تظاهر را هم کنار گذاشت و رسماً محرمات الهی را مرتکب شد و واجبات را زیر پا گذاشت.

این وضعیت ابا عبدالله را بر آن داشت که بر ضد حکومت اموی قیام نماید و نهی از منکر خود را علناً به گوش همه برساند.

لذا در شب ۲۸ رجب سال ۶۰ به قصد حج عازم مکه گردید و خود را مخفیانه از چنگال عمال حکومت یعنی مروان و … رهانید. چند ماهی در مکه ماند اما در مکه هم احساس ناامنی جانی نمود و لذا در ایام حج و بدون انجام مناسک حج تمتع در روز هشتم ذی‌حجه روز ترویه از مکه خارج شد و رهسپار کوفه گردید[۲۹]. شاید درست‌تر این باشد که بگوییم قصد امام رهیدن از قتل در مدینه و به ویژه در مکه بود، زیرا با کشته شدن او انقلاب در نطفه خفه می‌شد و هم حرمت خانه خدا می‌شکست چنان که خود حضرت می‌فرماید: «ای برادر ترسیدم که یزید بن معاویه مرا غافلگیرانه در حرم بکشد و من کسی باشم که حرمت این خانه به وسیله او مباح گردد».

سید الشهداء در مسیر خود به سمت کوفه در منطقه ای نزدیک به روستای «عقر» و پس از آن در سرزمینی به نام کربلا توسط سپاه حر متوقف گردید این جریان در روز پنجشنبه دوم محرم سال ۶۱ هجری بود.[۳۰]

سرانجام پس از ۸ روز محاصره در روز عاشورا دهم محرم سال ۶۱ هجری در جنگی نابرابر سیدالشهداء به همراه بیش از ۷۰ تن از یاران وفادارش به شهادت رسیدند. اهل بیت و حرم او مورد غارت و جسارت قرار گرفتند.[۳۱]

سر برخی از شهدا از جمله خود امام از تن جدا شد پیکر مطهر امام به فجیع‌ترین وضعیتی لگدمال ستوران قرار گرفت[۳۲]؛ و تمامی اهل بیت وی به سخت‌ترین شکلی به اسارت برده شدند.

گفتار چهارم : برگزیده ای از زندگی امام سجاد ×

زندگانی امام(×) در یک نگاه

۳۸ هجری ولادت

۴۰ هجری شهادت پدر بزرگ (امیرالمؤمنین×)

۵۰ هجری شهادت عموی بزرگوار (امام حسن×)

۶۱ هجری آغاز حکومت یزید، شهادت پدر و آغاز امامت، اسارت امام و اهل بیت

۶۲ هجری شروع تربیت نیروهای صالح (سیاست مبارزه مثبت)

۶۳ هجری قتل عام مردم مدینه (فاجعه حره)

۶۴ هجری قیام توابین

۶۷ و ۶۶ هجری قیام مختار

۸۳ هجری شورش ابن اشعث

۹۴ هجری شهادت

او فرزند حسین بن علی سومین امام شیعیان جهان، مادرش شهربانو، مشهورترین لقبش زین‌العابدین و سجاد است و در سال ۳۸ هجری قمری دیده به جهان گشود.

حدود ۲ سال از خلافت جدش امیرمومنان را درک نمود و پس از آن به مدت ۱۰ سال شاهد حوادث دوران امامت عموی خویش امام مجتبی (×)بود…

پس از شهادت امام مجتبی در سال ۵۰ هجری به مدت ۱۰ سال در دوران امامت پدرش حسین بن علی (×) که در اوج قدرت معاویه با او در ستیز و مبارزه بود در کنار او قرار داشت.

در محرم سال ۶۱ هجری در جریان قیام و شهادت پدرش حسین (×) در کربلا حضور داشت همراه دیگر اسیران اردوگاه حسینی به اسیری به کوفه و شام برده شد.[۳۳]

بدین ترتیب امام شاهد صحنه‌هایی بود که پدر شهیدش هرگز آن‌ ها را ندید و آن اسارت اهل بیت و جسارت به آن‌ ها و غارت اموالشان بود.

در این سفر امام سجاد (×) سرپرست و تکیه گاه اسیران در کوران مصائب و گرفتاری‌ها بود و با سخنرانی‌های آتشین خود حکومت یزید را رسوا ساخت.[۳۴]

امام سجاد در حالی که غل و جامعه بر دست و پا و گردن داشت به اسیری برده شد و چون بیمار بود و نمی‌توانست خود را بر شتر نگاه دارد دو پای او را بر شکم شتر بستند.[۳۵]

پسر زیاد برای آوردن علی بن الحسین جایزه ای معین کرده بود چون او را یافتند و نزد وی بردند از او پرسید: نامت چیست؟

– علی بن الحسین.

– مگر خدا علی بن الحسین را نکشت؟

– برادری داشتم او را علی می‌گفتند. مردم او را کشتند.

– نه خدا او را کشت. این را بکشید!

در این هنگام حضرت زینب %، فریاد برآورد که آنچه از خون‌ها ریختی برای تو بس است و اگر می‌خواهی او را بکشی مرا هم با او بکش! ابن زیاد از قتل امام منصرف شد[۳۶]؛ و این‌گونه امام با شجاعت در مقابل ابن زیاد ایستاد. سپس کاروان اسرا به شام برده شد.

طبری می‌گوید

عبیدالله در کوفه دستور داد زنان و فرزندان حسین آماده شدند و دستور داد بر گردن علی بن الحسین (×) غل و زنجیر بسته شد. سپس مخفربن ثعلبه عائذی بهمراه شمر بن ذی الجوشن آن‌ ها را بردند تا در دمشق بر یزید وارد شدند.[۳۷]

و در نهایت کاروان غم دیده اسرا به مدینه بازگردانده شدند اما شاید بتوان گفت دوران شکوفائی امامت امام از همین زمان یعنی اواخر سال ۶۱ و اوائل سال ۶۲ شروع می‌شود و آن شروع برنامه تربیتی و انسان سازی امام است که تا سال ۹۴ یعنی سال آخر عمر مبارکش ادامه داشت.

در این مدت امام به غیر از فرزندان خود یعنی امام باقر (×) و عبدالله، عمر و حسین که از عالمان، فقیهان و راویان حدیث بوده‌اند[۳۸]، ۱۷۱ نفر دیگر از اصحاب و راویانی را تربیت کرده است که از آن بزرگوار روایت کرده‌اند[۳۹].

امام در مدت ۳۳ سال امامت خود شاهد چندین قیام علیه حکومت بود که از جمله آن‌ ها می‌توان به قیام توابین[۴۰] (۶۴ ه. ق)، قیام مختار[۴۱] (۶۶ ه. ق) و شورش اشعث[۴۲] (۸۳ ه. ق) اشاره نمود.

امام با تدبیر حکیمانه و معصومانه خود شیعه را از میان طوفان حوادث مختلف سیاسی اجتماعی و اعتقادی به صحت و سلامت عبور داد و سرانجام در سال ۹۴[۴۳] ه. ق یا ۹۵ ه. ق به دستور هشام بن عبدالملک به او سم خوراندند و او را به شهادت رساندند[۴۴].

گفتار پنجم : شناخت اجمالی ابن تیمیه و فیصل نور تألیفات مشهورآنها

ابن تیمیه و کتاب معروف او

احمد بن عبدالحلیم بن عبدالسلام بن عبدالله بن الخضر معروف به ابن تیمیه حرّانی در سال ۶۶۱ ه. ق در حران به دنیا آمد[۴۵] و در سال ۷۲۸ ه. ق در دمشق در زندان در گذشت[۴۶].

خاندان وی همواره داعیه دار مذهب حنبلی بوده‌اند و زعامت مذهبی و سخنوری و قلم فرسائی در علوم دینی را یکی پس از دیگری به ارث می‌گذاشتند[۴۷].

ابن تیمیه در توحید قائل به تشبیه و شرک [۴۸]در علم حدیث منکر احادیث متواتر و در فقه فتوای مشهور او تکفیر هر مخالفی می‌باشد.

شهید مطهری می‌گوید :

او مردی بسیار پرکار و به یک معنا نابغه است. واقعاً هم نبوغی دارد، ولی یک فکر بسیار قشری و متحجّری دارد. بعضی‌ها فکرشان در سطح، خیلی توسعه پیدا می‌کند ولی در عمق نفوذی ندارد.[۴۹]

و ترشح این سطحی نگری به تمامی آثارش ضربات سختی بر پیکره اسلام وارد آورد.

از میان کتب او«منهاج السنه النبویه فی نقض کلام الشیعه و القدریه» کتاب معروفی است که در پاسخ به کتاب «منهاج الکرامه فی اثبات الامامۀ» مرحوم حسن بن یوسف بن مطهر حلی نگاشته شده است.این کتاب به زعم نویسنده‌اش در رد عقائد شیعه نگاشته است.

از این رو پاره ای از اشکالات مطرح شده درآن که مربوط به امامان سه گانه امام حسن،امام حسین وامام سجاد(+) می‌باشد در این پژوهش مورد بررسی قرار می‌گیرد.

فیصل نور و کتاب معروف او

فیصل نور از نویسندگان سلفی مسلک معاصر می‌باشد که وظیفه خود را مقابله با مکتب اهل بیت(+) می‌داند. برای درک این حقیقت کافی است که سایت فیصل نور (www.fnoor.com) مشاهده شود؛ هزاران عنوان کتاب و مقاله علیه شیعه در این سایت وجود دارد که آن را جزء سایت‌های فعّال ضد شیعه قرار داده است. فیصل نور خودش را این‌گونه معرفی می‌کند : «بنده استاد، شیخ، دکتر، امام و غیر این‌ها هم نیستم؛ صاحب هیچ مدرک علمی از دانشگاه یا دانشکده ای هم نیستم، و حتی از طلاب علوم دینی نمی‌باشم. بنده فقط کارمند ساده ای هستم که در دهه چهارم عمرم در یکی از ادارات دولتی مشغول کار می‌باشم. ولی در اوقات فراغت جوانی اهل مطالعه بودم ولی متأسفانه آن ایام از دست رفته و قابل بازگشت نمی‌باشد. از ثمرات آن مطالعات مجموعه حقائق الغائبه می‌باشد که پیش روی خوانندگان است[۵۰]».

آثار مکتوب وی در قالب «سلسله الحقائق الغائبه» عبارتند از:

۱- الإمامه والنص ۲- التقیه الوجه الآخر ۳- هدایه المرتاب إلی فضائل الآل والأصحاب ۴- تسدید الإصابه لمن أنکر طعن الشیعه وتکفیرهم للصحابه.[۵۱]

کتاب الامامۀ و النص (امامت در پرتو نصوص) شاخص‌ترین کتاب فیصل نور می‌باشد. وی در این کتاب به دنبال اثبات این مطلب است که هیچ نصبی پیرامون امامت، در قرآن و سنت وجود ندارد! و تأکید می‌کند که در این اثر، جز ازمنابع شیعه مطلبی را نقل نمی‌کند؛ این اثر در بیش از پانصد صفحه و در چهار باب تنظیم شده است که عبارتند از : ۱- آیا نصب درباره امامت وجود دارد؟ ۲- امامت در قرآن ۳- امامت و سنت ۴- امامت و صحابه

باب اول پیرامون تبیین امامت و جایگاه آن نزد شیعه و ذکر برخی از نصوص دالّ بر امامت ائمه اثنا عشر و مناقشه در این نصوص می‌باشد.که بدین جهت در این پژوهش سعی شده است تمامی شبهاتی را که در مورد امام حسن،امام حسین و امام سجاد(+) توسط وی مطرح گردیده است، پاسخ داده شود.

فصل دوم :اثبات امامت خاصه امام مجتبی، امام حسین و امام سجاد (+)

امامت خاصه بحثی است که بعد از فراغ از اثبات امامت عامه مورد بررسی قرار می‌گیرد. در امامت عامه سخن از ضرورت امامت است و اینکه امام چه ویژگی‌هایی باید داشته باشد، لکن در این پژوهش که در قلمرو امامت خاصه است سخن از این است که آیا این شخص ویژگیهای امام را دارد یا نه؟

با توجه به این مهم در این فصل کوشیده‌ایم به صورت مختصر و فشرده و در عین حال با بیانی روان به گزیده ای از ادله اثبات امامت خاصه سه امام یعنی امام حسن (×) و امام حسین (×) و امام سجاد (×) بپردازیم. از آنجایی که ادله اقامه شده در این موضوع درباره هر سه امام (+) غالباً یکسان است، بحث هر سه امام در یک فصل و البته با تفکیک ادله نقلی از ادله عقلی بیان می‌شود.

دلیل نقلی برای اثبات امامت در قالب قیاسی خواهد بود که صغرا و کبرای آن هردو نقلی است به این صورت:

امامت امام حسن (امام حسین و امام سجاد +) منصوص پیامبر است.

منصوص پیامبر به نص قرآن حجت است.

امامت امام حسن (امام حسین، امام سجاد +) به نص قرآن حجت است.

برای اثبات مقدمات کافی است مستندات صغرا را از روایات ارائه دهیم، آنگاه نتیجه حاصل خواهد بود زیرا کبرا، قضیه ای است مورد اتفاق همه مسلمانان که نیازی به اثبات ندارد، قیاس هم شکل اول و انتاجش بدیهی است.

اما دلیل عقلی:

اما برای دلیل عقلی دو استدلال بیان می‌شود که در هردو فقط کبرای قیاس حکم عقلی است ولی صغرا کماکان از نقل است، و اساساً برای اثبات امامت خاصه دلیل عقلی محض معنا ندارد زیرا سخن از تعیین مصادیق است.

دلیل اول : در این دلیل صغرای قیاس همان صغرای دلیل نقلی است و کبرا عبارت است از:

منصوص پیامبر به حکم عقل حجت است،

و نتیجه آنکه امامت امام حسن (امام حسین، امام سجاد +) به حکم عقل حجت است.

دلیل دوم :استدلال در این دلیل به شکل زیر می‌باشد:

امام حسن (امام حسین،امام سجاد +) مدعی امامت و معصوم بوده است.

شخص معصومِ مدعی امامت امام است،

امام حسن (امام حسین،امام سجاد +)امام است.

برای اثبات صغرا در هر دو دلیل باید مستندات تاریخی را بررسی نمود ولی کبرای هر دو دلیل در فرهنگ شیعی گزاره ای مفروض و مسلم می‌باشد که اثبات آن نیز مختصراً بحث می‌شود.

گفتار اول: ادله نقلی

ادله نقلی‌ای که می‌توان بر اثبات امامت این سه امام بزرگوار اقامه نمود احادیث منقول از پیامبر اکرم (*) است که به گونه های مختلفی صادر شده است. در برخی از این احادیث نام دوازده امام برده شده است و در برخی گفته شده امیرالمؤمنین و فرزندانش امامند و در پاره ای نام امام حسن و امام حسین برده شده و. .

از میان آن‌ ها به بیان چهار حدیث بسنده می‌نماییم.

حدیث اول: حدیثی است از قول پیامبر اکرم (*) که جابر بن عبدالله انصاری آن را نقل می کند.

جابر بن یزید گوید :

«از جابر بن عبد اللَّه انصاری شنیدم می‌فرمود چون خدای عزوجل بر پیغمبرش این آیه را نازل کرد «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُم»ْ عرض کردم یا رسول اللَّه من خدا و رسول او را شناختم ،اولو الامر کیانند که خدا اطاعت آن‌ ها را مقرون طاعت تو ساخته؟ فرمود: ای جابر آن‌ ها خلیفه‌های من هستند و بعد از من ائمه‌ی مسلمینند اول آن‌ ها علی بن ابی طالب است و سپس حسن و حسین و سپس علی بن حسین و سپس محمد بن علی که در تورات معروف است به باقر و محققاً او را درک می‌کنی. ای جابر! هر گاه به او برخوردی سلام مرا به او برسان سپس صادق، جعفر بن محمد سپس موسی بن جعفر سپس علی بن موسی سپس محمد بن علی سپس علی بن محمد و بعد حسن بن علی بعد هم نام و هم کنیه‌ی من حجۀ اللَّه فی ارضه و بقیته فی عباده پسر حسن بن علی، اوکسی است که … [۵۲]

در این حدیث به امامت هر سه امام بزرگوار مورد بحث تصریح گردیده است.

حدیث دوم:

صاحب کفایه الاثر در ضمن حدیثی نقل می کند که در جریان جنگ جمل از ابو ایوب انصاری سؤالاتی پرسیده شد که در ضمن جواب‌هایش گفت:

شنیدم [از رسول خدا (*)] که گفت :علی با حق است و حق با علی است … و او خلیفه و امام بعد از من است … و دو فرزندش حسن و حسین دو سبط من از این امتند و [آن دو] امامند چه به پا خیزند چه بنشینند. [۵۳]

در این روایت به امامت امام حسن (×) و امام حسین (×) تصریح گردیده است.

حدیث سوم :

نیز از سلمان فارسی با سه سند متفاوت یک حدیث از پیامبر (*) روایت شده که آن حضرت فرمود:

«…. ای سلمان آیا نقبای دوازده گانه ی مرا که خدا برای امامت انتخاب فرموده شناخته ای؟ پس عرض کردم: خدا و رسولش داناترند. پس فرمود: ای سلمان! خداوند مرا از برگزیده‌ی نور خود آفرید، پس مرا خواند و من اطاعتش کردم، و على را از نور من آفرید، پس او را خواند و او اطاعتش کرد، و از نور من و على فاطمه را آفرید، سپس او را خواند و او اطاعت کرد، و از من و على و فاطمه، حسن را آفرید و خواندش و او اطاعت کرد، و از من و على و فاطمه و حسن، حسین را آفرید و آن دو را خواند و اطاعتش کردند …سپس خداوند از ما (پنج نفر) و از نور حسین نُه امام آفرید و آنان را خواند و آن‌ ها اطاعت کردند …، ای سلمان !هر کس که حق معرفت آن‌ ها را به جا آورد و به آن‌ ها اقتدا نماید و دوست دار دوستان آنان شود وبا دشمنان آنان دشمنی نماید ،قسم به خدا از ما خواهد بود و…در همان جایی ساکن می‌شود که ما ساکن می‌شویم… [۵۴]

حدیث چهارم :

از ام سلمه با سند روایت شده که رسول خدا (*) فرمود:

شبى که مرا به آسمان بردند نگاه کردم بر عرش نوشته بود: خدایى جز خداى یگانه نیست، و محمد فرستاده‌ی اوست، به وسیله‌ی على او را تأیید و یارى کردم، سپس انوار على و فاطمه و حسن و حسین و على بن الحسین و محمد بن على و جعفر بن محمد و موسى بن جعفر و على بن موسى و محمد بن على و على بن محمد و حسن بن على را دیدم، و نور حجت را در میان آن‌ ها دیدم که مانند ستاره ای درخشان، نورانى بود.[۵۵]

اما از این دست احادیث که اسامی ائمه در آن ذکر شده فراوان است که برخی محققان معاصر در تحقیقات خود به جمع آوری این احادیث پرداخته‌اند، و شصت و هشت حدیث را که همگی تصریح به نام ائمه دارند ذکر نموده‌اند.[۵۶]

در میان اسناد احادیث شصت و هشت‌گانه مذکور در موارد بسیاری فقط نام اصحاب دیده می‌شود و حدیث از قول رسول اکرم(*) نقل شده است و ذکری از نام ائمّه (+) نیست که این مطلب برای ردّ برخی شبهات[۵۷] مخالفین بسیار مفید است.

البته این‌ها غیر از احادیثی است که اوصاف یا تعداد ائمه را ذکر نموده است مثلاً احادیثی که فرموده‌اند :«خلفای من به تعداد نقباء بنی اسرائیل است» یا «. . . دوازده نفرند اولشان علی است» ویا «. . .دوازده نفرند و مهدی آخرینشان است.»[۵۸] که با احتساب این احادیث تعداد آن‌ ها به بیش از سیصد حدیث می‌رسد.

بدین ترتیب صغرای قیاس یعنی منصوص بودن نام ائمه (+) در لسان پیامبر (*) ثابت می‌گردد. اما اثبات کبرای قیاس که حجیت نقلی گفتار پیامبر (*) است توسط آیه شریفه «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ[۵۹]» صورت می‌گیرد. در این آیه فرمان الهی به اطاعت مطلق وبی چون و چرای از پیامبر(*) تعلق گرفته است و این فرمان در کنار دستور به اطاعت مطلق از خداوند متعال قرار گرفته است و این مطلب گواه وجوب اطاعت و حجیت کلام پیامبر (*) به طور مطلق است.

بنابراین قیاس و صغرا و کبرای آن چنین شکل می‌گیرد:

امامت ائمه سه‌گانه (+)منصوص پیامبر اکرم (*) است.

منصوص پیامبر اکرم (*) به امر قرآن حجت است.

امامت ائمه سه‌گانه به امر قرآن حجت است.

گفتار دوم : ادله عقلی

همان‌گونه که در مقدمه این فصل اشاره شد در این گفتار به بیان دو دلیل عقلی بر امامت خاصه امام حسن امام حسین، امام سجاد (+) می‌پردازیم.

دلیل اول :

مقدمه اول این دلیل عبارتست از اینکه امامت امام حسن، امام حسین، امام سجاد (+) منصوص پیامبر است؛ که اثبات این مقدمه با استناد به روایات در گفتار پیش از نظر گذشت.

اما کبرای آن عبارت است از اینکه منصوص پیامبر به حکم عقل حجت است. مراد از حکم عقل در این دلیل عصمت پیامبر (*) است گر چه عصمت انبیاء امری مسلم نزد متکلمان شیعه است ولی به طور اجمال به اثبات آن می‌پردازیم.

خواجه نصیر طوسی برای اثبات وجوب عصمت پیامبران چنین می‌فرماید : «و یجب فی النبی العصمه لیحصل الوثوق فیحصل الغرض و لوجوب متابعته و ضدها و الإنکار علیه[۶۰]»، یعنی واجب است که پیامبر معصوم باشد تا به حرفش اعتماد گردد و [لازم است معصوم باشد زیرا اگر معصوم نباشد] لازم می‌آید هم وجوب متابعت وی و هم ضد آن و انکار وی.

علامه حلی در توضیح فقره‌ی اول کلام خواجه (لیحصل الوثوق. . ) می‌فرماید :

«چناچه مردم کذب و گناه را درباره انبیاء محتمل وجایز بدانند، کذب وگناه را در اوامر ونواهی آن‌ ها نیز جایز می‌دانند، آنگاه دیگر فرمانبردار پیامبران نخواهند بود و این مطلب یعنی نقض غرض [الهی] از بعثت[۶۱]»[ونقض غرض از حکیم محال است والتالی باطل فالمقدم مثله].

اما درباره فقره دوم (لوجوب متابعته …)، علّامه شعرانی می‌فرماید: «اگر فعل آن‌ ها معصیت باشد پیروی آن‌ ها جایز نیست یا گوییم هم متابعت آن‌ ها واجب است چون پیغمبرند وهم مخالفت واجب است چون گناهکارند، دیگر آنکه اگر پیغمبر گناه کند باید او را نهی کرد و عمل او را منکر شمرد با آنکه رد پیغمبر وآزار او جایز نیست.»[۶۲]

به این ترتیب صغرا و کبرای قیاس مورد نظر چنین شکل می‌گیرد:

امامت ائمه سه‌گانه (+) منصوص پیامبر اکرم (*) است

منصوص پیامبر به حکم عقل حجت است(به دلیل عصمت)

امامت ائمه سه‌گانه (+) به حکم عقل حجت است.

دلیل دوم :

مطابق دلایل عقلى ونقلى عصمت و افضلیت امام از شرایط امامت است و از کسانى که در زمان امام حسن وامام حسین (×) مدعى امامت بودند ، کسى جز او داراى صفات مزبور نبود و در زمان امام حسن (×) جز معاویه کس دیگرى ادعاى امامت نداشته است و با اثبات فسق ، بلکه کفر معاویه ، امامت امام حسن(×) مطابق با اوصاف مذکور ثابت می‌گردد .[۶۳]

فصل سوم:پاسخ به شبهات

فصل سوم :پاسخ به شبهات

به اعتقاد شیعه همه امامان دوازده‌گانه معصوم و تمامی تصمیمات و افعال آن‌ ها معصومانه و عاری از هرگونه خطاست. این مطلب مورد مناقشه بسیاری از دانشمندان اهل سنت قرار گرفته است. از جمله این اندیشمندان می‌توان به ابن تیمیه متفکر اصلی وهابیت و در سبز فایل به فیصل نور اشاره نمود. ابن تیمیه در کتاب معروف خود «منهاج السنه» سخنان علامه حلی در کتاب منهاج الکرامه را مورد نقد قرار داده است. فیصل نور نیز از علمای سلفی مسلک معاصردر کتاب خود «الامامۀ والنص» ایراداتی را به زعم خود به مبانی شیعه وارد نموده است. گر چه دربیشتر موارد نمی‌توان صغری وکبرای اشکال را به صورت مشخص ویا حتی نتیجه اشکال را به صورتی واضح در کلام او یافت، اما چیزی که به روشنی می‌توان دید این است که «منصوص بودن» امامت ائمه معصومین (×) مورد تخریب ونقد قرار گرفته است.

یکی از امامانی که حرکات او به طور ویژه مورد توجه اندیشمندان اهل سنت قرار گرفته است، امام حسن مجتبی (×) است و در زندگی امام مجتی (×) نیز آنچه که بیشتر مورد بررسی قرار گرفته است مسأله صلح امام حسن (×) با معاویه است.

اینکه غرض اندیشمندان سنّی از بررسی این حادثه چه بوده است امری است که در این فصل به آن رسیدگی می‌شود لکن جا دارد این رویداد تاریخی بزرگ از ابعاد مختلف مورد کاوش قرار گیرد تا از هرگونه بهره‌برداری سوء جلوگیری شود.

در زندگانی امام حسین × نیز بزرگ‌ترین رویداد همانا مقابله ایشان با یزید و فاجعه کربلاست. گرچه این حادثه در نظر همه آزادگان جهان، نمونه بارز مظلومیت حق در برابر ظلم باطل است ولی همین حادثه نیز از هجمه اتهامات ابن تیمیّه در امان نمانده است و به عکس، مسببان و قاتلان اصلی آن حادثه یعنی یزید بن معاویه تطهیر گردیده‌اند.

اما امام سجاد (×) که اصلی‌ترین حربه سیاسی اجتماعی و اخلاقی خویش را سلاح دعا قرار داد گرچه مورد مدح و ستایش فراوان اهل سنت قرار گرفته است لکن بازهم توسط متفکرنمایان وهابی هدف سؤالات و شبهاتی مثل اتهام عدم آگاهی خودایشان از امامت خود قرار گرفته است، و بدینوسیله خواسته‌اند تا منصوص بودن ایشان را هم به نحوی مورد خدشه قرار دهند.

پس از بررسی مجموعه شبهات دو کتاب «منهاج السنه»و «الامامۀ والنص» ، معلوم شد برخی از آن‌ ها اختصاص به یکی از سه امام بزرگوار دارد ولی پاره‌ای از آن‌ ها به صورت مشترک در مورد هر سه امام بزرگوار است گرچه بصورتهای متفاوت تکرار گردیده است.

لذا گفتار اول از این فصل به بررسی شبهات مشترک اختصاص یافت، سپس در گفتار دوم با رعایت سیر تاریخی ائمه معصومین،به بررسی شبهات مختص به امام حسن (×) امام حسین (×) و امام سجاد(×)پرداخته است.

گفتار اول: شبهات مشترک

شبهه اول: عدم آگاهی اصحاب و فرزندان و خود ائمّه از امامتشان!

خلاصه شبهه:

جمع زیادی از بزرگان اصحاب حسن بن علی (×) در ماجرای صلح شدیداً به ایشان اعتراض می‌کنند، در حالی که اگر امام منصوب از جانب خدا باشد کسی به او اعتراض نمی‌کند. شیعیان حسین بن علی (×) در کوفه به او نامه می‌نویسند که ما پس از حسن بن علی (×) امامی نداریم ، عبدالله فرزند علی بن ابیطالب (×) از امام بعد از حسن بن علی خبر ندارد، اصحاب خاص امام سجاد (×) مثل کابلی از اصلی‌ترین رکن اسلام (در اعتقاد شیعیان) یعنی امامت امام سجاد تا مدت‌ها بی خبر هستند. وضعیت اقوام و خویشان هم بهتر از اصحاب نیست؛ محمد بن حنفیّه برادر امام حسین(×)در مساله امامت با امام سجاد منازعه می‌کند و از موضع خود عقب نمی‌نشیند تا وقتی که معجزه حجر الاسود را می‌بیند.

عمر عموی امام سجاد نیز منکر امامت امام است. از همه مهم‌تر آنکه خود ائمه نیز از امامت خود بی اطلاعند. حسین بن علی (×) از پیامبر (*) درباره اسامی ائمه می‌پرسد و امام سجاد (×) در حادثه کربلا از وقایع آنروز از جمله شهادت پدر خود و به تبع آن از امامت خودش بی خبر بود. با تأمّل در موارد فوق باید گفت اگر نصب وجود می‌داشت بایستی اصحاب ائمه و یا خویشان ائمه و یا حداقل خود ائمه از آن مطلع می‌بودند ولی از گزارشات تاریخی فوق معلوم شد که چنین نصوصی وجود نداشته است.

تفصیل شبهه :

این شبهه توسط فیصل نور در کتاب الامامه و النصّ مطرح شده است و محور اصلی آن عدم آگاهی نسبت به نصوص امامت می‌باشد.

این عدم آگاهی گاهی به اصحاب ائمّه (×)، گاهی به خویشان ائمّه (×) و حتّی گاه به خود ائمّه نسبت داده شده است.

فیصل نور مدّعی است اصحاب هر سه امام یعنی امام حسن (×)، امام حسین (×) و امام سجاد (×) از نصوص امامت بی خبر بوده‌اند و برای هر کدام شواهدی را نقل می کند، سپس همین ادّعا را در مورد خویشان و در مورد خود ائمّه + تکرار می کند و برای هر کدام از آن‌ ها مواردی را ذکر می کند. این شواهد به ترتیب سیر تاریخی ائمه + بیان می‌شود.

شواهد فیصل نور بر عدم آگاهی اصحاب ائمه از نصوص امامت!

شاهد اول: اعتراض اصحاب به صلح امام حسن(×)

فیصل نور دربارۀ اعتراض اصحاب، به امام حسن (×)می‌گوید:

این سلیمان بن صرد خزاعی است که به وی می‌گوید: همواره از کار تو در تعجبیم زیرا همراه تو چهل هزار مرد جنگی از اهل کوفه بودند که همگی مُزد بگیر و آماده باش بر در خانه‌هایشان بودند و علاوه بر آن فرزندانشان و پیروانشان نیز با آن‌ ها بودند. این‌ها همه غیر از شیعیانت از اهل بصره و حجازند.[۶۴]

سپس اینچنین ادامه می‌دهد :«ودیگری می‌گوید: روی مؤمنان را سیاه کردی و دیگری همانا سفیان بن لیلی است که به او می‌گوید یا مذلّ المؤمنین و این سفیان از ممدوحین نزد شیعه است بلکه از حواریین حسن رضی الله عنه است»[۶۵]

و پس از آن اعتراض حجر بن عدی را این‌گونه نقل می‌کند: «و این حجر بن عدّی رضی الله عنه است که به او [حسن بن علی ع] می‌گوید: به خدا قسم که دوست داشتم تو در آنروز می‌مردی و ما هم همراه تو می‌مردیم و چنین روزی را نمی‌دیدیم!»[۶۶]

به این ترتیب فیصل نور می‌خواهد بگوید این اعتراضات شدید نمی‌تواند از کسی صورت بگیرد که امام را منصوص می‌داند و چنین بر می‌آید که اگر نصبی وجود می‌داشت اصحاب به خود جرأت به کار بردن این الفاظ را در مواجهۀ با فرمانده وامامشان می‌دادند. گرچه فیصل نور در این شبهه به این نتیجه گیری صراحتا اشاره نمی‌کند ولی در بخش مربوط به اعتراضات اصحاب امام سجاد به این مطلب تصریح می کند.

شاهد دوم: منصرف شدن اصحاب از قول به امامت امام حسن (×)

نویسندۀ کتاب الامامه و النّص مدّعی است عده ای از اصحاب امام از امامت امام برگشتند و این خود دلیلی است بر اینکه امام توسط نصّ الهی تأیید نشده بود؛ و الّا کسی بر نمی‌گشت! وی می‌گوید: «یکی از وقایع زمان حسن رضی الله عنه این بود که جماعتی از اصحاب او از قول به امامت او برگشتند و به عموم مردم پیوستند»[۶۷]

به این ترتیب علاوه بر ادعای برگشت عده ای از اصحاب، ادعای دومی هم مطرح شده است که اکثریت مردم از قول به امامت او برگشته بودند.

شاهد سوم: نامه های اصحاب (کوفیان) و بی خبری از امامت امام حسین (×) :

در مورد اصحاب حسین (×) فیصل نور می‌گوید: «فاجعۀ عظمی این هزاران نامه ایست که شیعیان او و پدرش برایش نوشتند و ازاو خواستند که به عراق بیاید تا با وی بیعت کنند و آنان امامی بعد از حسن رضی الله عنه ندارند! »[۶۸]

سپس ادامه می‌دهد:

آیا این‌ها نمی‌دانستند بعد از حسن رضی الله عنه بیعت با او [حسین (×)] به نص خدا و رسول خدا (*) بر گردنشان است، چه [حسین ع] به کوفه بیاید و چه نیاید؟ آیا نشنیدند یا حتّی یکی از آن‌ ها که دوازده هزار نفر بودند آنگونه که بعضی روایات گفته‌اند نشنید [که حسین منصوب از جانب خداست]؟[۶۹]

بدین ترتیب جناب فیصل نور می‌خواهد بگوید چنانچه نصوص متعدّده بر امیرالمؤمنین و فرزندان یازده گانه او آنگونه که شیعه می‌گوید وجود می‌داشت هرگز چنین خیل عظیمی ازمسلمانان از آن بی خبر نمی‌ماندند.

اما در بخش مربوط به امام سجّاد (×) فیصل نور اصحاب این امام (×) را نیز مورد بررسی قرار می‌دهد و همین مدّعای عدم آگاهی اصحاب را در مورد اصحاب این امام (×) تکرار می‌کند.

شاهد چهارم وپنجم:ابو خالد کابلی وامام سجاد ×!

فیصل نورمدعی است ابو خالد کابلی به امامت محمد حنفیه معتقد بوده است. وی در این باره می‌گوید:

شیعه از باقر ]×[ روایت کرده است که گفت: ابوخالد کابلی مدّتی در خدمت محمد حنفیه بود، و شک نداشت که او امامش است تا اینکه روزی به نزد وی آمد و گفت جانم به فدایت! به درستی من احترام و مودّتی دارم، پس تو را به حرمت رسول خدا و امیرالمؤمنین قسم می‌دهم به من بگو آیا تو همان امامی هستی که خداوند طاعتش را بر خلق واجب نموده است؟ و در جای دیگری می‌گوید: به علی بن حسین گفت: سپاس خدائی را که مرا نمی‌راند تا اینکه امامم را شناختم، پس علی بن حسین [×] گفت: چگونه امامت را شناختی‌ای اباخالد!؟ گفت: تو مرا به اسمی صدا زدی که مادرم بر من گذاشته بود، براستی که من در مورد این امر [امامت] سرگردان بودم و مدّتی محمد بن حنفیّه را خدمت می‌کردم و شکی نداشتم که او امام است.[۷۰]

سپس فیصل نور برای آنکه اهمیت مساله عدم آگاهی کابلی را بهتر برساند می‌گوید:

چگونه ممکن است [مسأله نص بر امامت] بر چنین مردی مخفی مانده باشد در حالی که به عقیده شیعه او از سه نفری است که بعد از کشته شدن حسین رضی الله عنه مرتد نشدند و در حالی که او همواره همراه و ملازم اهل بیت و از شیعیان آن‌ ها بود.[۷۱]

همچنین فیصل نور حدیثی را نقل می کند که ابوخالد در آن از اسامی ائمه می‌پرسد به این صورت:

«می‌گوید: بر سرورم علی بن الحسین زین العابدین وارد شدم، و به او گفتم، ای فرزند رسول خدا (*) درباره آن کسانی که خداوند طاعت و محبّتشان را واجب نموده و پیروی از ایشان را بعد از رسول خدا (*) بر خلق فرض نموده است به من خبر ده»[۷۲]

شاهد ششم وهفتم: عدم اطلاع عبیدالله بن عبدالله و جمعی از اصحاب ازنصوص امامت

فیصل نور درباره بی اطلاعی عبیدالله می‌گوید:

دیگری [از اصحاب] عبیدالله بن عبدالله بن عقبه است گفت: نزد حسین بن علی بودم که علی بن حسین اصغر وارد شد، حسین او را صدا زد و محکم در آغوش گرفت و پیشانی‌اش را بوسید سپس گفت: پدرم به فدایت چه خوش بو وخوش خلقت هستی! من گفتم: پدر و مادرم به فدایت ای فرزند رسول خدا (*) به خدا پناه می‌برم ولی اگر شما وفات فرمایید به چه کسی رجوع کنیم؟ گفت: علی فرزندم، او امام و پدر ائمه است…[۷۳]

همچنین صاحب کتاب الامامه و النّص درباره بی خبری عمومی در میان اصحاب می‌گوید:

«از زید بن علی بن حسین رضی الله عنه روایت شده که گفت:یکبار پدرم با جمعی از اصحابش بود که مردی به سویش آمد و پرسید: ای فرزند رسول الله (*) آیا پیامبرتان به شما نفرموده که ائمه بعد از او چند نفرند؟ تو فرصت بررسی را از دست نمی‌دهی که [در روایت] گفته جمعی از اصحابش![۷۴]

فیصل نور می‌خواهد بگوید اگر در نمونه های قبلی سخن از یک نفر بود در اینجا جمعی نشسته بوده‌اند ووقتی کسی از تعداد ائمّه می‌پرسد، احدی از آن جمع به او معترض نمی‌شود که مگر نمی‌دانی که اسامی ائمه به نصّ پیامبر (*) سال‌ها پیش و پس از آن توسط امیرالمؤمنین (×) و … بیان گردیده است!؟

شواهد فیصل نور بر عدم آگاهی خویشان ائمه از نصوص امامت!

شاهد اول: بی خبری عبدالله فرزند امیرالمؤمنین از امامت امام حسین (×) و

فیصل نور می‌گوید:

شیعه روایت کرده است از باقر که علی بن ابیطالب رضی الله عنه فرزندانش را جمع کرد که دوازده پسر بودند پس به آن‌ ها گفت: خداوند خواسته که سنت یعقوب را در من قرار دهد، آنجا که فرزندانش را جمع کرد که دوازده پسر بودند پس به آن‌ ها گفت: من به شما در خصوص یوسف وصیت می‌کنم که به دستورات او گوش دهید و او را اطاعت کنید و همانا من [هم] به شما در خصوص حسن و حسین وصیت می‌کنم که به دستوراتشان گوش فرا دهید و اطاعت کنید، عبدالله فرزندش گفت: بدون محمد بن علی! یعنی ابن حنفیه، پس به او گفت: آیا هنوز زنده‌ام و بر من جرأت و جسارت پیدا کردی؟[۷۵]

شاهد دوم: عُمَر عموی امام سجاد بی خبر از امامت بلکه منکر امامت امام سجاد (×)!

فیصل نور می‌گوید:

و او [عمر] عموی امام سجاد (×) است، او را خواهی دید که تنها به انکار امامت اکتفا نمی‌کند بلکه در مورد صدقات نیز با او به منازعه بر می‌خیزد، شیعه روایت کرده است که عمر بن علی با علی بن حسین (×) در مورد صدقات پیامبر (*) و امیرالمؤمنین منازعه کرد و نزاع را نزد عبدالملک برد و گفت: ای امیر مؤمنان! من فرزند صدقه دهنده هستم و او نوه صدقه دهنده است، پس من به آن صدقات اولی‌تر هستم. عبدالملک به شعر ابن ابی الحقیق استشهاد کرد که «باطل را حق جلوه مده/حق را با باطل انکار مکن».[۷۶]

شاهد سوم: احتجاج و منازعه محمّد بن حنفیّه با امام سجاد بر سر امامت!

دربارۀ احتجاج محمد حنفیه با امام سجاد (×) فیصل نور می‌گوید:

روایت می‌گوید: هنگامی که حسین بن علی (×) کشته شد، محمد بن حنفیّه نزد علی بن حسین (×) فرستاد و در جایی به تنهایی با او سخن گفت و به او گفت: پدرت کشته شد و وصیتی نکرد… در وصایت و امامت با من نزاع مکن… پس علی بن حسین (×) به او گفت: ای عمو! پدرم قبل از آنکه به سمت عراق حرکت کند به من وصیت نمود و… خداوند تبارک و تعالی اراده کرده است که وصایت و امامت در نسل حسین باشد نه غیر آن؛ اگر می‌خواهی آن را بدانی بیا تا با هم به نزد حجرالاسود برویم و او را داور قرار دهیم و از او بپرسیم… پس به نزد حجر رفتند… علی بن حسین… گفت: [خطاب به حجر]… امام و وصی بعد از حسین (×) کیست؟ سنگ از جای خود حرکت کرد به شکلی که نزدیک بود فرو افتد سپس خداوند به زبان عربی واضح آن را به سخن آورد و گفت: خداوندا، همانا وصایت و امامت بعد از حسین بن علی به علی ابن حسین بن علی فرزند فاطمه دختر رسول خدا می‌رسد.[۷۷]

همچنین فیصل نور به روایت دیگری اشاره می کند که محمد بن حنفیّه با امام بر سر مالی که از خراسان رسیده به نزاع می‌پردازد وی روایت را این گونه نقل می‌کند:

مالیاتی از خراسان به مکه رسید، محمد بن حنفیه گفت: این مال از آن من است و من به آن سزاوارترم، علی بن حسین (×) به او گفت: حجرالاسود میان من و تو داوری خواهد کرد، به نزد حجر الاسود آمدند، ابتدا ابن حنفیّه با او به سخن پرداخت [حجر] جوابی نداد، سپس علی بن حسین با او سخن گفت و [حجر] جواب داد و گفت: مال از آن توست و تو وصی فرزند وصی هستی و امام فرزند امامی، محمد بن حنفیه گریست و گفت: ای فرزند برادرم همانا من به تو ظلم کردم.[۷۸]

پاسخ شواهد عدم آگاهی اصحاب وخویشان

مجرد اعتراض اصحاب هرگز دلیل تامّی برای اثبات عدم آگاهی آن‌ ها از نصوص امامت نمی‌باشد، زیرا این دلیل اخص از مدّعاست. ابتدا به پاسخ نقضی می‌پردازیم.

پاسخ نقضی

تاریخ صفحات فراوانی دارد که اعتراض اصحاب پیامبر(*) را نقل می‌کند.اصحابی که همگی به پیامبری پیامبر(*) علم وآگاهی داشتند. در سال ششم هجری که پیامبر اکرم (*) به قصد زیارت خانه خدا عازم مکه گردید در بین راه با ممانعت مشرکین مواجه گردید و نهایتاً پیمان صلحی بین پیامبر (*) و مشرکان بسته شد. آن‌گاه که پیامبر (*) علیرغم قصد اولیه خود و فقط بنابر مفاد قرارداد صلح تصمیم به بازگشت گرفتند عمر لب به اعتراض گشود. مسلماً جناب فیصل نور این اعتراض عمر را نشانه عدم آگاهی وی از نصب الهی پیامبر (*) نمی‌داند، خصوصاً آن‌که عمر بنابر نظر اهل سنت از اصحاب خاص رسول خدا (*) و خلیفه دوم مسلمانان است.

پاسخ حلی : عدم ملازمه ترک عمل با جهل

در صحنه‌های تلاطم برانگیز زندگی فقط دانستن، انسان را به ساحل نجات نمی‌رساند بلکه ایمان است که ضامن حفظ اوست. اما ایمان هم خود مراتبی دارد. که هر کسی به اندازه مرتبه‌ی ایمانش، توانایی ایستادگی در مشکلات را دارد.

امام رضا (×) می‌فرماید:« ایمان اعتقاد به قلب است، گفتن به زبان است و عمل به اعضاء.» [۷۹]

بنابراین کمترین مرتبه ایمان اعتقاد قلبی است و بالاترین مرتبه‌اش ظهور و بروز آن در تمام افعال و رفتار است.

لذا وقتی در شرایطی حساس صلح حدیبیّه منعقد شدکه غالب مفاد آن هم (به ظاهر) به زیان مسلمانان بود و از طرفی این صلح مانع زیارت آن سال مسلمانان شد،عمر لب به اعتراض گشود علیرغم اینکه وی می‌دانست پیامبر (*) منصوب از جانب خداوند است اما این دانستن کافی نبود که او را از اعتراض به پیامبر (*) باز دارد؛زیرا ایمان اوبه صحت کلام و رفتار پیامبر (*) آن قدر نبود که بتواند سکوت اختیار نماید، و همین مطلب در مورد اصحاب امام مجتبی (×) نیز جاری است.بدین معنا که آنهاگرچه به منصوص بودن ایشان آگاه بودند ولی ایمان آن‌ ها به آن درجه نبود که حتی در جائی که حقائق پشت پرده صلح را نمی‌دانند بتوانند سکوت کنند؛ لذا اگر چه بعضی اعتقاد قلبی به امامت امام (×) داشتند و مرحله‌ی اقرار زبانی را هم گذرانده بودند ولی در عمل پای آن‌ ها می‌لنگید حال برخی کمتر و برخی بیشتر.

اما کوفیان که نامه نوشتند و حسین بن علی بن ابیطالب(×)را دعوت کردند ولی یاریش نکردند نیز می‌تواند مؤید و شاهد دیگری باشد از اینکه آن‌ ها می‌دانستند که امام حسین(×) شایسته امامت و منصوب از طرف خدا و رسولش (*) می‌باشد – به خلاف نظر فیصل نور که این نامه‌ها را نشانه عدم اطلاع آن‌ ها از امامت حسین (×) می‌داند – اما آن‌گاه که دیدند ماجرای نزاع حسین (×) با یزید بالا گرفته و بوی خون می‌دهد و دستگاه حکومت، ارعاب و تهدید و سرکوب خود را دو چندان نموده و پای جان خود و حتی خانواده‌شان در میان است، ضعف ایمان مانع از وفای به عهدشان گردید.

همچنین در نامه‌شان نوشتند که ما امامی نداریم – باز هم به خلاف آن‌چه فیصل نور می‌گوید که گفتند ما بعد از حسن امامی نداریم و عبارت «بعد از حسن» راخودش اضافه نموده است – این جمله‌ی آن‌ ها هم بدین معنا بود که امام عادلی که بر آن‌ ها حکومت کند ندارند،چرا که از ظلم وستم حاکم زمانه به تنگ آمده بودند و چون امامت امام حسین(×)را منصوص پیامبر(*) می‌دانستند از او دعوت کردند تا به کوفه بیاید و اینکه قبل از آن او را دعوت نکردند به دلیل همان کم همتی وضعف ایمانشان بود .

ضعف ایمان یک عامل ترک عمل

اما آن‌چه که در علل واسباب این ضعف ایمان نباید از نظر دور داشت فضای فرهنگی و اخلاقی حاکم بر جامعه آن زمان است که نقش به سزایی در سست نمودن پایه‌های ایمان و دین مردم داشت، و این فساد اخلاقی کم کم به فساد عقیده و جهل مردم نسبت به عقائد مذهب تشیع وحتی دستورات اولیه اسلامی انجامید.

بیان گوشه‌ای از فساد اقتصادی و فرهنگی و اعتقادی مردم و حاکمان آن دوران موضوع رابیشتر تبیین می کند.

از زمان عثمان و حدود سال سی، ویژه خواری از بیت المال باب شد. اشراف قریش و اقوام عثمان که درآمدهای کلانی از خزانه دولت داشتند به ثروت اندوزی پرداختند. این ثروت اندوزان املاک و مستغلّات فراوانی گرد آوردند[۸۰]. کنیزان و غلامان بسیاری خریدند به خصوص کنیزانی که برای خوانندگی و بزم آرایی تربیت شده بودند. اما این مظاهر فساد که در زمان عثمان بیشتر در قالب فساد اقتصادی نمایان شده بود در دوران یزید و بعد از آن یعنی در دوران عبدالله بن زبیر، عبدالملک بن مروان و فرزندش ولیدبن عبدالملک به اوج خود رسید. مجالس رقص و آواز و غنا در جامعه شایع شد[۸۱]. مسعودی می‌نویسد:

یزید مردى عیاش بود، سگ و میمون و یوز و حیوانات شکارى نگه میداشت و شرابخواره بود. روزى به شراب نشسته بود و ابن زیاد بطرف راست او بود، و این بعد از قتل حسین بود، رو بساقى خود کرد و شعرى بدین مضمون خواند: «جرعه‏اى بده که جان مرا سیراب کند و نظیر آن را به ابن زیاد بده که رازدار و امین من است و همه جهاد و غنیمت من بدو وابسته است.» سپس به مغنیان بگفت تا شعر او را با آواز و ساز بخوانند[۸۲].

و بالاخره صاحب کتاب الاغانی داستان خروج یکی از مشهورترین زنان آوازه خوان آن زمان از مدینه به مکه را می‌نویسد؛ و نام بیش از ۱۰ نفر از مردان آوازه خوان و گروهی تقریباً به همان میزان از زنان آوازه خوان را می‌برد که همگی او را مشایعت کردند وبعضی او را تا مکه همراهی کردند! این آمار اگر به آمار افرادی که می‌خواستند ولی نتوانستند به استقبال بیایند و به افرادی که به صورت متعارف با این آوازه خوانان در ارتباط و یا تحت تعلیم آنان بودند اضافه شود وضعیت اسفبار ابتذال فرهنگی مکه را در آن زمان به خوبی نشان می‌دهد و وقتی این وضع قبله گاه مسلمانان باشد وضعیت شهرهای دیگر همچون کوفه و بصره و دمشق معلوم خواهد بود.

در این چنین فضایی است که روح دفاع از ارزش‌ها و جانبازی برای امامت جای خود را به روحیه رفاه زدگی و دنیا دوستی هواپرستی و ترجیح دنیا به آخرت می‌دهد ونهایتاً حسین بن علی (×) ها به مسلخ عشق می‌روند.

جهالت عامل دیگر ترک عمل

اما آثار این انحطاط اخلاقی فقط رواج مظاهر فساد و گناه و سستی ایمان و اراده نبود، بلکه در پس پرده‌ی این عیش و نوش‌ها این احکام و عقاید دینی بود که از اساس به فراموشی سپرده می‌شد. رواج مجالس گناه بی رونقی مجالس حدیث و وعظ را در پی داشت. دستور منع تدوین و نقل احادیث که از زمان خلیفه دوم صادر شد به قوّت تمام تا اواخر قرن اول یعنی پس از شهادت امام سجاد توسط حاکمان اموی اجرا گردید.

جالب آن‌که در برخی گزارشات تاریخی آمده است که نسبت به نقل احادیث مربوط به احکام و عبادات تا حدودی این ممنوعیت برداشته شد.[۸۳]

به هر حال نتیجه‌ی این ممنوعیت‌ها گسترش جهل و یا حداقل تحیّر و تردید مردم نسبت به ابتدائی ترین دستورات دینشان همچون اسامی ائمّه (×) و امام زمان خود بود.

لذا دیگر عجیب نخواهد بود که بعضی اصحاب امام حسن (×) و امام حسین (×) و یا امام سجاد (×) حتی از امامت آن‌ ها بی خبر باشند.

لازم به ذکر است همزمان با منع تدوین حدیث و اعلام آن در مجامع عمومی و جمع آوری و سوزاندن احادیث منقول از پیامبر (*)، در پس پرده‌ی سیاست حاکمان؛ دستور به تدوین احادیث جعلی صادر گردید.[۸۴]

احادیثی که به هر شکلی حکومت جبارانه آن‌ ها را تطهیر نماید. چه به صورت تأیید خلفای بنی امیه یا به صورت نفی امیرالمؤمنین (×) و خاندان او. از جمله جاعلان حدیث زهری از فقیهان هم عصر امام سجاد بود که به دربار بنی امیه راه یافته بود و کوشش فراوانی در جعل حدیث نمود[۸۵]. زهری خود می‌گوید: «در آغاز ما از نگارش دانش ناخشنود بودیم تا این‌که امیران و حکمرانان، ما را وادار به نوشتن آن نمودند( تا به صورت کتاب درآید)».

و شخصی به نام معمر می‌گوید:

ماخیال می‌کردیم از زهری احادیث بسیاری نقل کرده‌ایم تا آن‌که ولید (بن عبدالملک) کشته شد، پس از کشته شدن او دفترهای زیادی را دیدیم که بر چهارپایان حمل و از خزینه‌های ولید خارج می‌شد و می‌گفتند این دانش زهری است.[۸۶]

از جمله این احادیث حدیثی است که زهری از عایشه نقل می‌کندکه گفت: «روزی نزد رسول خدا(*) بودم که در این هنگام دیدم عباس و علی(×) می‌آیند، رسول خدا فرمودند عایشه! این دو نفر بر غیر دین من می‌میرند!»[۸۷]

مسلماً این حدیث برای کاستن منزلت علی‌بن‌ابی‌طالب وخوشایند مروانیان جعل شده است وگرنه چه کسی باور می‌کند که مولود کعبه و شهید محراب بر غیر دین پیامبر(*) بمیرد؟

لذا باز هم باید یادآوری نمود که دیگر عجیب نیست که در چنین فضای مسموم و آلوده‌ی به دروغ و کذب و افتراء و فحشاء نه تنها عموم مردم بلکه اصحاب و حتی اصحاب خاص و اقوام و خویشان ائمّه نیز از مسائل دینی خود بی خبر باشند.

و دیگر تعجب جناب فیصل نور از خدمت ابوخالد کابلی به محمد حنفیه به عنوان امام جایی ندارد و سوال عبیدالله از امام حسین (×) درباره اسامی ائمه شگفت انگیز نخواهد بود.

گزارش برخی دانشمندان از وضعیت بنی هاشم در دوران امام سجاد× مویّد این است‌که این بی خبری و جهالت حتی به خویشان ائمه نیز سرایت کرده بود به این معنا که: بنی هاشم در زمان امام سجاد (×) حتی نمی‌دانستند چگونه نماز بخوانند و چگونه حج بجا آورند و اصولاً شیعیان از احکام دینی جز آن‌چه از افواه شنیده بودند، نمی‌دانستند![۸۸]

با چنین اوصافی دیگر حتی منازعه‌ی اقوام و خویشاوندان امام سجاد (×) با ایشان در مساله امامت نیز شگفت انگیز نخواهد بود.

اما عدم علم و آگاهی محمد بن حنفیه مساله‌ای پذیرفتنی نیست. جایگاه او و معرفتش اقتضا می کند که او به این مساله امامت کاملاً‌عالم بوده باشد.در باره محمد حنفیه باید بگوییم درچنین فضای خفقان و استبداد که گوشه‌ای از آن در سطور فوق اشاره شد وی یا توسط خودائمه مامور به تقیه شده است و یا این‌که چنین صلابت و قدرتی در وی نبوده است که روی در روی سفاکان خونریز مروانی بایستد و حقائق را بازگو نماید.

ولی نقش خود در قبال تبلیغ و انتشار ولایت ائمه را به گونه‌ای دیگر ایفاء نموده است. وی سؤالات و منازعاتی صوری راه می‌انداخته و امام (×) را به میدان عمومی می‌کشیده تا برای ایشان فرصتی ایجاد نماید که معجزات و کرامات و سخنان خود را طرح نمایند و بدینوسیله همگان را از حقیقت با خبر نماید.

شواهد فیصل نور بر عدم آگاهی ائمه از امامت خود یا امامان بعد از خود!

در این زمینه فیصل نور ۳ شاهد می‌آورد. ۲ شاهد از آنچه که بی اطلاعی امام حسین (×) می‌داند و یک شاهد از امام سجاد (×)

شاهد اول ودوم :بی اطلاعی حسین بن علی (×)از اسامی ائمه(+) بعد از پیامبر(*)تا اواخر عمر پیامبر(*)!

فیصل نور با ابراز تعجب بیشتر از اینکه چرا حسین بن علی (×) از پیامبر (*) درباره اسامی ائمه می‌پرسد به ذکر روایت‌هایی می‌پردازد و چنین می‌گوید:

شیعه روایت کرده که [حسین بن علی (×)] گفت: خدمت رسول خدا (*) رفتم در حالی که ناراحت بود و در فکر فرو رفته بود پرسیدم: ای رسول خدا (*) چرا شما در حال تفکر می‌بینم؟ پس فرمود: ای فرزندم همانا روح الامین نزد من آمد و گفت: ای رسول خدا، خداوند علی اعلی به تو سلام می‌رساند و می‌گوید: که به درستی که تو نبوتت را به پایان رساندی و ایام عمرت را پر نمودی، پس اسم اکبر و میراث علم و آثار علم نبوت را نزد علی بن ابیطالب بگذار، چرا که من زمین را رها نمی‌کنم مگر آنکه در آن عالمی قرار داده باشم که طاعتم و ولایتم به واسطه او شناخته شود به درستی که من از طریق غیب علم نبوت را در فرزندانت استمرار می‌دهم همان گونه در فرزندان پیامبرانِ مابین آدم و تو چنین نمودم. گفتم: ای رسول خدا پس از تو چه کسی این امر را بدست می‌گیرد؟ فرمود: پدرت علی بن ابیطالب که برادرم و جانشینم است.[۸۹]

پس از ذکر این روایت فیصل نور با استناد به آن مدعی می‌شود که هرگز قابل قبول نیست که بر امامت ائمّه نصوصی وجود داشته باشد ، زیرا چگونه حسین بن علی که خود (به اعتقاد شیعه) امام است و فرزند امام است و پدر امام است تا چنین زمانی حتی بی خبر از نام امامان باشد؟ وی می‌گوید «چگونه تا هنگام فوت [پیامبر] چنین نصب مخفی مانده است البته این سؤالی است که از اول این کتاب همراه توست…»[۹۰]

فیصل نور می‌گوید:

و باز هم عجیب‌تر سؤال حسین بن علی از رسول خدا (*) است که می‌گوید: ای رسول

خدا آیا بعد از تو پیامبری هست؟ پس وقتی کسی به خاتمیت پیامبر (*) جاهل باشد به طریق اولی به امامان بعد از او هم جاهل است[۹۱]

شاهد سوم: عدم اطلاع امام سجاد (×) از به امامت رسیدن خود!

ادّعای فیصل نور این است که زین العابدین(×)از وقایع کربلا خبر نداشت تا زمانی که حضرت زینب او را خبردار کرد. وی می‌گوید: «عجیب این است که زین العابدین از تمامی وقایع کربلا بی خبر بود تا هنگامی که زینب دختر علی رضی الله عنها وی را مطّلع گردانید و به او تعزیت و تسلیت گفت و درجات شهدا را به او بشارت داد»[۹۲]

و این گونه فیصل نور مدّعی است اینکه زینب کبری به او تسلیت و تعزیت گفت دال بر عدم آگاهی امام سجاد (×) از شهادت پدرش می‌باشد؛ و شهادت امام حسین آغاز امامت امام سجاد (×) می‌باشد. پس امام نسبت به آغاز امامت خودش هم جاهل بوده است!

بدین ترتیب فیصل نور می‌خواهد این چنین استنتاج نماید که همه شواهد مذکور دالّ بر عدم اطلاع اصحاب، خویشان و خود ائمه از نصوص امامت می‌باشد؛ و عقل حکم می‌کند اگر چنین نصوصی آن چنان که شیعه می‌گوید وجود داشت و بلکه شایع بود این همه بی خبری و ناآگاهی بوجود نمی‌آمد. پس این نصوص بی اساس بوده است.

اما هر دسته از شبهات اقتضای پاسخ خاص خود را دارد.

پاسخ شواهد عدم آگاهی ائمه

اما این‌که خود امامان از نصوص امامت بی‌خبر باشند هرگز در حدیثی چنین تصریحی نیامده است. اما سوال پرسیدن امامان همه از روی حکمت معصومانه بوده است. گاه برای اعلام و اخبار به جاهلان حاضر درمجلس و گاه برای یادآوری به آن‌ ها بوده است. آن‌ ها که به علم امامت وعصمت چنین آینده تاریکی را می‌دیدند و حدیث سوزی‌ها و ممنوعیت‌ها و خفقان‌ها را به علم الهی می‌دانستند و بعضی را به چشم خود دیدند ،نهایت تلاش خود را می‌نمودند که مسأله امامت و ولایت ائمه و اسامی مبارک ائمه بیش از هر چیزی تکرار و واگویه ‌شود، تا هم حجت بر شنوندگان تمام گردد و هم آن‌که امر امامت در اذهان همگان تثبیت شود وامیدی باشد که در طوفان‌های آینده چیزی از این احادیث به دست‌آیندگان برسد و همان‌ها حجت بر آن‌ ها شود که همین‌گونه هم شد.

شبهه دوم: خوف امامان شیعه از کشته شدن فرزندانشان در جنگ‌ها!

خلاصه شبهه:

امیرالمؤمنین (×) در جنگ صفّین می‌گوید «اینکه در مواجهه نظامی با دشمن دست به هر اقدام دلخواهی نمی‌زنم دلیلش تنها ترس از کشته شدن حسن و حسین (×) است و ترس از اینکه مبادا زمین از نسل رسول خدا (*) خالی شود.»[۹۳]

همچنین وقتی زین العابدین در روز عاشورا و هنگام تنهایی پدر، در حال بیماری تصمیم بر یاری پدر و جنگ با دشمن گرفت پدرش حسین بن علی (×) گفت: «ای ام کلثوم! او را نگهدار که به میدان نیاید تا زمین از نسل رسول خدا خالی نگردد.»[۹۴]

اگر حسنین (×) منصوص به نص الهی هستند و اگر زین العابدین(×) منصوب من قبل الله است خداوند آن‌ ها را حفظ می کند چه اینکه اگر حفظ ننماید عمل نصب او لغو و غرض او نقض شده است و نقض غرض در کار حکیم مطلق محال است. پس اینکه امیرالمؤمنین (×)و امام حسین (×)فرزندان خود را مانند سایر مردم در معرض کشته شدن و مرگ می‌دیدند و از آن هراس داشتند نشانه عدم منصوصیت آن‌ ها می‌باشد!

تفصیل مستندات و استدلالات شبهه دوم :

فیصل نور برای توضیح اشکال خود به ذکر سه نمونه می‌پردازد که در هر سه مورد مرگ امام معصوم همانند سایر مردمان امری طبیعی، محتمل و مفروض دانسته شده است و امامان مثل همگان در معرض کشته شدن دیده شده‌اند وی در بخش مربوط به امام حسن (×) چنین می‌گوید:

این پدر اوست (رضی الله عنه) که در جنگ صفین می‌گوید: به خدا سوگند اینکه طبق بینش و برنامه ریزی خود دست به هر اقدام دلخواه [نظامی‌ای] نمی‌زنم تنها به واسطۀ آن است که می‌ترسم این دو -با دستش به حسن و حسین اشاره کرد- کشته شوند و نسل رسول خدا (*) و فرزندانش از این امت قطع شود.[۹۵]

سپس فیصل نور به بروز مجدد این خوف امیرالمؤمنین در وصیتش این گونه اشاره می کند:«آنگاه که [امیرالمؤمنین] می‌گوید: و اگر برای حسن اتفاقی افتاد و حسین زنده بود پس امر امامت برای اوست»[۹۶]

و پس از آن تکرار این خوف را در حادثه کربلاء برای حسین بن علی (×)بیان می‌کند امّا این بار ترس از کشته شدن زین العابدین(×):

همانا حسین موضعی مشابه موضعگیری جدّش نسبت به وصیّ خود دارد و همچنین مشابه موضع پدرش نسبت به خود او و برادرش؛ صلوات الله علیهم اجمعین این موضع همانا مفروض دانستن موت لاحق قبل از سابق است در فاجعه کربلا زین العابدین از خیمه خارج شد در حالی که مریض بود و توانایی حمل شمشیرش را نداشت، ام کلثوم از پشت سرش فریاد می‌زد: ای فرزندم بازگرد. او گفت: ای عمه جانم بگذار بروم پیشاپیش فرزند رسول خدا پیکار نمایم، حسین رضی الله عنه گفت: ای ام کلثوم، او را نگهدار تا مبادا زمین از نسل خاندان رسول خدا (*) خالی گردد.[۹۷]

در واقع این شبهه ترکیب دو قیاس استثنایی است. اول اینکه اگر خداوند امام منصوب را از همه بلاها حفظ نکند، نقض غرض الهی صورت می‌گیرد لکن نقض غرض الهی محال است؛ لذا خداوند امام منصوب را از همه بلاها حفظ می‌کند. سپس نتیجه این قیاس در مقدّمه قیاس بعدی به کار رفته است.

اگر امام منصوب باشد خداوند او را از همه بلاها محفوظ می‌دارد. لکن امام حسن وامام حسین وامام سجاد(+) محفوظ از بلاها نبودند؛ لذا این امامان(+)، منصوب نبوده اند.

نمونه‌هایی که خوف ائمه را بیان کرد برای اثبات همین استثناء اخیر در قیاس دوم بود به این معنا که این همه خوف و ترس ائمه از کشته شدن فرزندانشان نشان از آن دارد که آن‌ ها محفوظ به حفظ الهی نبوده اند و الّا اگر حفظ الهی در کار بود دیگر چه جای خوف است!؟

پاسخ شبهه دوم

اما در پاسخ ابتدا به بیان پاسخ نقضی پرداخته سپس به حل آن می‌رسیم.

پاسخ نقضی:

پیامبر اکرم (*) در شب لیلۀ المبیت علی ابن ابیطالب(×)را در جای خود خوابانید. علی رغم آنکه می‌دانست رسول الهی و منصوب خداوند است و خصوصاً آنکه همان شب وعده‌ی الهی مبنی بر بطلان مکر مشرکان هم به او رسید و پیک الهی خبر آورد که «وَإِذْ یَمْکُرُ بِکَ الَّذِینَ کَفَرُواْ لِیُثْبِتُوکَ أَوْ یَقْتُلُوکَ أَوْ یُخْرِجُوکَ وَیَمْکُرُونَ وَیَمْکُرُ اللّهُ وَاللّهُ خَیْرُ الْمَاکِرِینَ»[۹۸] و آنگاه که کافران حیله کردند که تو را… بکشند… تو را یاری کردیم و آن‌ ها مکر می‌کنند و خداوند مکر می‌کند و خداوند بهترین مکر کنندگان است

پس چرا پیامبر (*) پس از این وعده‌ی حتمی الهی بر نجات اوباز هم مخفیانه از میان محاصره مشرکان گریخت و چرا به همراه ابوبکر در غار مدّتی مخفی شد و چرا به سمت مدینه فرار نمود؟ باز هم سؤال پیش می‌آید که چرا پیامبر اکرم(*) در جنگ‌ها زره می‌پوشید مگر محفوظ و معصوم نبود ؟و نیز چرا آنگاه که جراحتی بر می‌داشت سراغ طبیب و پرستار می‌فرستاد؟

آیا وقتی که پیامبر می‌داند معصوم و منصوب و محفوظ است باز هم بایستی درتوطئه‌ها و جنگ‌ها و بیماری‌ها فکر جان خود باشد یا اینکه جناب فیصل نور پیامبر اکرم (*) را منصوب نمی‌داند؟

امّا پاسخ مسأله این است که این گونه مراقبت‌ها هیچ گونه منافاتی با منصوب بودن پیامبران و امامان ندارد توضیح این مطلب در پاسخ حلی آمده است.

پاسخ حلّی:

آنچه که جناب فیصل نور را- سهوی یا عمدی – به وادی این شبهه افکنده است مغالطه ایست که در ناحیه قضیه شرطیه قیاس اول صورت گرفته است و آن، قضیه «اگر خداوند امام منصوب را از همه بلاها حفظ نکند نقض غرض الهی صورت گرفته است» می‌باشد.

در این استدلال به خوبی رسوبات جبری گری مشاهده می شودبه اینکه انسان هیچ گونه نقشی در سرنوشت خود ندارد.

خداوند متعال خودش خواسته است که موجوداتِ دارای اختیار مثل انسان‌ها بسیاری از امور خود را با اراده و اختیار خود انجام بدهند و اگر قرار بر این باشد که تمامی امور انسان‌ها همانند نباتات و جمادات بدون دخالت اراده آن‌ ها صورت گیرد انسان‌ها هم موجوداتی خواهند شد مجبور همانند نباتات و جمادات و ثواب و عقاب او در آخرت بی معنا خواهد شد.

در مدرسه مترقی اهل بیت آموخته‌ایم که خداوند متعال این چنین خواسته است که امورات عالم همگی بر طبق اسباب خود به جریان در آیند[۹۹]، و یکی از این امورات حفظ جان انسان‌هاست.از یک طرف خداوند خواسته است و این همان توحید و نفی تفویض است و از طرف دیگر چنین خواسته که انسان‌ها خود باید در جریان حفظ جان و مال و زندگی و سلامت و… خود تفکر و برنامه ریزی کنند و همت و تلاش خود را به کار بندند و این همان نفی جبر مطلق است و این همان کلام معصوم است که: لا جبر و لا تفویض بل امرٌ بین الامرین[۱۰۰].

و امّا پیامبران و امامان هم از این قاعده خلقت مستثنا نیستند.آن‌ ها هم انسان‌هایی هستند که مثل سایر مردم هستند[۱۰۱]، غذا می‌خورند و در بازارها راه می‌روند[۱۰۲] و مریض می‌شوند[۱۰۳] و برای مداوای خود به طبیب مراجعه می‌کنند؛ و آن‌ ها هم باید برای حفظ جان خود فرزندان و عزیزان خود ا از راه اسباب آن عمل کنند. آن‌ ها هم در جنگ‌ها آسیب می‌بینند و مجروح می‌شوند و شهید می‌گردند؛ و وظیفه آن‌ ها این است که خود را در برابر آسیب‌های جانی و مالی حفظ نمایند تا رسالت خویش را به انجام برسانند پس همانگونه که امیرالمؤمنین وظیفه دارد جان سایر مسلمانان را حفظ کند موظف است جان خود و فرزندان خود را نیز حفظ نماید و تا جائی که وظیفه ای برتر از حفظ جان امام معصوم پا به میدان نگذاشته است جان مقدم است، اما اگر وظیفه ای بالاتر از حفظ جان خود به میان آمد مانند حفظ اصل اسلام آن وقت جان خود را سپر اسلام می‌گرداند آن گونه که حسین بن علی بن ابیطالب در روز عاشورا عمل کرد، و آنگونه که همه معصومان در طول زندگانی خود عمل نمودند.

نتیجه آنکه احتیاط معصومان در خطرات و مراقبت از جان خود، نه تنها منافاتی با منصوب بودن ایشان ندارد، بلکه فرمانی است الهی که همچون سایر فرامین الهی اجازه تخلف از آن را ندارند.

شبهه سوم : عالم‌تر و زاهد تر از حسنین (علیهما السلام)هم بوده است!

شبهه فوق را ابن تیمیه در کتاب معروف خود منهاج السّنه مطرح نموده است. وی می‌گوید: «اینکه [علامه حلی گفته است] آن دو زاهدترین مردم و داناترین آن‌ ها در زمان خود بوده‌اند، این سخنی است بی دلیل»[۱۰۴]

ابن تیمیه مدّعی است که علیرغم معلومات وسیع و مطالعات فراوان در کتب حدیث و تاریخ دلیلی بر این سخن نیافته است و این بدان معناست که دیگرانی در زمان امام حسن وامام حسین(علیهما السلام) بوده‌اند که از آن‌ ها عالم‌تر و عابدتر بوده‌اند و آنگاه این شبهه القاء می‌شود که حسنین (علیهما السلام) شایستگی امامت را نداشته‌اند.

پاسخ شبهه سوم

اینکه دلیل امامت و عصمت امام مجتبی (×) و امام حسین(×)چیست مطلبی است که در فصل دوم به آن رسیدگی گردید و ادلّه عقلی و نقلی بر آن اقامه شد امّا برای آنکه کفه دلائل سنگین‌تر شود به ذکر شواهدی بر فضیلت و افضلیت امام مجتبی (×) از منابع اهل سنت می‌پردازیم که در جای خود شنیدنی است.

ابن شاذان در کتاب صد منقبت خود از قول عامه نقل می کند: سعید بن جبیر روایت کرده از

ابن عباس که پیامبر اکرم (*) فرمود همانا علی بن ابی طالب افضل خلق خداست بعد از من و حسن وحسین دو آقای اهل بهشتند وپدر آن‌ ها از آن دو بهتر است.[۱۰۵]

گفتار دوم: شبهات مختص

شبهه اول: صلح امام حسن (×) نشانه عدم لزوم نصّ برای امامت!

خلاصه شبهه: صلح امام مجتبی (×) با معاویه جزء مسلمات تاریخ است. وی با این کار شیوه پدر و برادر خود را نقض نموده و از معاویه به عنوان امام تبعیت نموده است؛ و این عمل امام حسن (×) که کار صحیح هم همین بوده است نشانه عدم لزوم نص برای امامت می‌باشد.

بدین ترتیب اصلی‌ترین قسمت شبهه همان عدم لزوم نص برای امامت است اما خود به خود زوائد دیگری هم در لابلای شبهه پدیدار می‌گردد که لازم است به همگی پاسخ در خور داده شود، و آن زوائد و شبهات فرعی عبارت است از:

الف) عمل امیرالمؤمنین (×) و امام حسین در انتخاب گزینه جنگ خطا بوده است.

ب )پذیرش صلح با رضایت قلبی امام حسن (×) و اعتقاد به صلاحیت معاویه بوده است.

ج )احادیثی که تبعیت از امام غیرمنصوص از جانب خدا را مذمّت و نهی می‌کند جعلی و کذب است.

در ابتدا مستندات این شبهه از دو کتاب منهاج السنه و الامامۀ و النّص ذکر می‌گردد و سپس این مستندات مورد نقد و بررسی قرار می‌گیرد.

تفصیل مستندات و استدلالات شبهه اول:

فیصل نور برای اثبات رضایتمندی و اعتقاد امام مجتبی (×) به صلاحیت معاویه به عملکرد و حتی به سخنان خود امام مجتبی (×) استناد می کند. اما می‌دانیم امیرالمؤمنین (×) برخلاف امام حسن (×) به جنگ با معاویه پرداخت؛ لذا برای اینکه خدشه‌ای بر شخصیت معاویه وارد نگردد، ابن تیمیه و فیصل نور به تخطئه امیرالمؤمنین (×) نیزمی‌پردازند.

فیصل نور برای اثبات رغبت امام به صلح و اعتقاد او به صلاحیت معاویه برای امارت چنین می‌گوید:

حداقل امام حسن (×) معاویه را به مبارزه می‌طلبید تا هر کس آن دیگری را می‌کشت امارت از آن او باشد همان‌گونه که پدرش [امیرالمؤمنین] رضی‌الله عنه در روز صفین با وی [معاویه] چنین کرد، و حسن ترس نداشت بلکه اشجع الناس بود چه رسد به اینکه شیعه معتقد است که او می‌دانست محفوظ و معصوم است پس از چه می‌ترسید!؟[۱۰۶]

بدین ترتیب فیصل نور می‌گوید که اگر واقعا حسن بن علی (×) معاویه را فردی فاقد صلاحیت امامت و شایسته‌ی قتل می‌دانست او را به جنگ دعوت می‌کرد تا وی را به قتل برساند، ولو اینکه سپاه او توانایی مقابله با سپاه معاویه را نداشته باشد.

سپس فیصل نور از قول امام (×) دو حدیث نقل می کند مبنی بر اینکه امام (×) معاویه را فردی صالح برای امارت می‌دانسته است، وی چنین می‌نویسد: «حسن رضی الله عنه با وجود تمام مخالفت‌ها [ی یارانش نسبت به صلح او با معاویه] می‌گوید: قسم به خدا معاویه از این‌ها برای من بهتر است».[۱۰۷]

و حدیث دوم را چنین نقل می‌کند:

… به اصحابش می‌گوید: همانا این امر خلافت که با معاویه در مورد آن اختلاف دارم یا حق هر شخصی است که او از من شایسته‌تر است و یا حق من بوده است که من از حق خود گذشتم».[۱۰۸]

اما همان‌گونه که در ابتدای فصل ذکر گردید امیرالمؤمنین به جنگ با معاویه پرداخت و این عمل وی خلاف روش حسن بن علی (×) بود، ابن تیمیه برای آنکه شخصیت معاویه مخدوش نگردد صدها سال قبل از فیصل نور به تخطئه علی (×) پرداخته است. ابن تیمیه در جای‌جای کتاب معروف خود «منهاج السنه» تأکید می‌کند که امام حسن (×) مخالف جنگ و اهل صلح بوده است و بدین وسیله روش حسن بن علی(×)را با پدر به مقایسه می‌گذارد. بعضی عبارات او چنین است:

«حسن و اکثر سابقین صحابه جنگ را مصلحت نمی‌دیدند».[۱۰۹]

«رای حسن ترک جنگ بود[۱۱۰]»،

«حسن میدان را خالی کرد و رهبری مسلمانان را به معاویه تسلیم نمود و هرگز جنگ را اختیار نکرد و این خبر متواتر است».[۱۱۱]

سپس ابن تیمیه امام حسن (×) را مخالف آشکار پدر و برادر خود معرفی می‌کند و می‌گوید «حسن پیوسته پدر و برادرش را به ترک جنگ وادار می‌کرد».[۱۱۲]

در اینجا ابن تیمیه به نوعی در کار پدر و برادر، یعنی امیرالمؤمنین (×) و امام حسین (×) خدشه می کند، البته در جای دیگر اتّهام را عمیق‌تر می کند و بی‌پرده عمل آن‌ ها را اشتباه و بلکه دارای مفسده می‌داند، ببینید:«علی هیچگونه حجت و دلیلی برای جنگ نداشت![۱۱۳]

«جنگ علی در بصره و صفین اگر بخواهم تاویلش نمایم فتنه به شمار می‌آید، این جنگ‌ها نه از نوع جهاد واجب بود نه مستحب»[۱۱۴]

اما فیصل نور در این اتهام زنی به امیرالمؤمنین (×) عمیق‌تر عمل می‌کند ولو زبانش نرم‌تر است. وی ابتدا با کنایه و سپس با استناد به کلام خود امیرالمؤمنین (×) آشکارا خطا را به ایشان نسبت می‌دهد. وی می‌گوید:«بی‌شک [حسن بن علی] می‌دانست که پدرش… بر جنگ با معاویه اصرار داشت در حالی که مردم حول معاویه اجتماع کرده بودند!»[۱۱۵]

عبارت «اجتماع کرده بودند» یعنی امیرالمؤمنین خلاف نظر اجتماع با معاویه جنگید!

سپس می‌گوید:

شیعیان روایت کرده‌اند که علی بن ابیطالب رضی‌الله عنه سروصدائی در سپاه خود شنید پرسید این صداها چیست؟ گفتند: معاویه هلاک شده است. گفت هرگز! قسم به آنکه جانم در دست اوست تا وقتیکه مردم گرد او اجتماع کرده‌اند معاویه هلاک نخواهد شد. گفتند پس چرا با او می‌جنگی؟ گفت: از آنچه بین من و خداوند متعال می‌گذرد عذر می‌خواهم![۱۱۶]

اکنون فیصل نور می‌خواهد بگوید آنچه باقی می‌ماند احادیثی است که شیعه از امام باقر (×) نقل می کند که می‌فرماید «خداوند تبارک و تعالی می‌فرماید: هر رعیتی را در اسلام که از امامی اطاعت کند که منصوب از جانب خدا نباشد عذاب می‌کنم، حتی اگر فردی با تقوی و نیکوکار باشد» وی مدّعی می‌شود با توجه به استدلالات فوق این احادیث ساخته و پرداخته راویان شیعی است.

فیصل نور برای تبیین ساختگی بودناین روایات (به زعم خود) می‌گوید:

حسن بن علی رضی‌الله عنه را در حالی که [به عقیده شیعه] منصوب و منصوص خداوند عزوّجل است می‌بینیم که با معاویه‌ای بیعت می‌کند که امام منصوب از جانب خدا نیست واو فرموده ابو جعفر را می‌داند- آنگونه که شیعه نقل می‌کند-که فرمود: خداوند تبارک و تعالی می‌فرماید: هر رعیتی را در اسلام که از امامی اطاعت کند که منصوب از جانب خدا نباشد عذاب می‌کنم حتی اگر فردی با تقوی و نیکوکار باشد.[۱۱۷]

و به این ترتیب فیصل نور ادعا می کند که بر طبق عقاید خود شیعه نمی‌توانیم ملتزم به صحت این روایات شویم زیرا در آن صورت باید قائل شویم حسن بن علی که سید جوانان اهل بهشت است در دوزخ الهی عذاب می‌شود و قطعاً این سخن سخن باطلی است پس باید به کذب و جعل چنین احادیثی قائل شویم.

پس اگر شیعه فعل امام حسن (×) را حجّت می‌داند باید قائل شود به اینکه برای امامت نیازی به وجود نصّ نیست،زیرا معاویه هرگز منصوب از جانب خدا نبوده است.

اکنون به نقد و بررسی این شبهه می‌پردازیم.

پاسخ شبهه اول

خلاصه پاسخ :

صلح امام حسن واقعیتی مسلم در تاریخ است. اما این صلح کاملاً از روی اکراه و به جهت حفظ کیان مسلمین بوده است. شواهد فراوان تاریخی از کلام خود امام گواه این موضوع است.

اما اشتباه بودن جنگ امیرالمؤمنین با معاویه در کلام ابن تیمیه صرفاً ادعایی است که پی‌درپی تکرار می‌شود ولی دریغ از یک دلیل. مستندات فیصل‌نور در این زمینه هم نا کارامد و ضعیف است.

پاسخ تفصیلی:

فیصل نور وابن تیمیه عمل تاریخی امام حسن (×) را به گونه‌ای در کنار جنگ امیرالمؤمنین قرار می‌دهند که بتوانند از مغالطه «یا این یا آن[۱۱۸]» به خوبی بهره ببرند.

یعنی به مخاطب القا شود که یاصلح حسن بن علی (×) با معاویه صحیح بوده است و یا جنگ علی بن ابیطالب با معاویه، و نمی‌شود با وجود چنین اختلاف فاحشی در عملکرد هر دو صحیح باشد! اما صحت چنین قضیه‌ای مبتنی است بر اثبات مانعه الجمع بودن آن، در حالی که چنین نیست.

صلح و جنگ ائمه(+)؛ دو شیوه یک هدف

دو عمل به ظاهر متفاوت را بدون در نظر گرفتن شرائط اجتماعی و سیاسی نمی‌توان الزاماً بر تضادّ عقیده عاملان آن یا تناقص رفتاری آن‌ ها و در نتیجه صحت یکی و بطلان دیگری حمل نمود. مگر رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم در سال ششم هجری با مشرکین قرارداد صلح نبست؟[۱۱۹] مگر شخص ایشان در سال‌های قبل از همان صلح با همان مشرکین در بدر واحد و خندق و … به جنگ برنخاسته بود. این تناقض ظاهری در رفتار پیامبر (*) را جناب فیصل نور و مخصوصا ابن تیمیه چگونه پاسخ می‌دهند؟ آیا اینجا هم می‌خواهند تهمت جنگ طلبی و خطا کاری را نثار ساحت مقدس پیامبر(*) نمایند!؟

شاید گفته شود در مقابل پیامبر اکرم مشرکان بودند و در مقابل امیرالمؤمنین، معاویه به ظاهر مسلمان، وقیاس این دو با هم مع الفارق است؛ ولی چنین است زیرا مقام منافق نزد خداوند متعال پست‌ترین مقام‌هاست«ان المنافقین فی الدرک الاسفل من النار».(همانا منافقین در پست‌ترین جایگاه های جهنم هستند.)[۱۲۰]

اضطرار واکراه امام مجتبی(×) برای صلح

و اما اینکه حسن بن علی (×) با معاویه جنگ تن به تن ننمود و او را به مبارزه نطلبید[۱۲۱] امری است که نمی‌توان از آن ادّعای رضایت قلبی حسن بن علی (×) را نتیجه گرفت زیرا چنین دلیلی اخصّ از چنان مدعایی است.

شواهد فراوان تاریخی از سویی بیان کننده اعتقاد راسخ امام مجتبی(×) به نالایقی و فساد معاویه است واز سوی دیگر دال بر اکراه واضطرار امام مجتبی (×) بر صلح است.

در اینجا به پاره ای از این مستندات اشاره می‌گردد.

امام حسن(×) به معاویه نامه نوشت و در فراز پایانی چنین فرمود «و اگر همچنان بر نافرمانی خود پای به فشاری، مسلمانان را به سروقتت خواهم آورد و تو را به محاکمه خواهم کشید تا خدا میان ما حکم کند و او بهترین حکم کنندگان است».[۱۲۲]

در همین نامه حضرت به معاویه می‌نویسد: «پای فشاری بر باطل را رها کن و در بیعت با من همراه مردمان شو، که می‌دانی من نزد خدا، و نزد هر بنده با خدایی و نزد هر که قلب خداترس دارد به این امر احقّ و سزاوارترم».[۱۲۳]

و همچنین در جای دیگری از همین نامه بر شایستگی خود بر خلافت به عکس نظر فیصل نور تصریح می‌کند و می‌فرماید «از خدا بترس و …در مورد خلافت با شایستگانش و آن که شایسته‌تر از تو به خلافت است در میاویز»[۱۲۴]

امام حسن × در جای دیگری از همین نامه نه تنها معاویه را شایسته خلافت نمی‌داند بلکه وی را فرزند دشمن‌ترین دشمنان پیامبر (*) می‌نامد، وی را تهدید به ملاقات زود هنگام با پرودرگار و مکافات عمل می کند، او را فاقد اهلیت برخلافت خطاب می‌کند و سفارش به تقوای الهی، ترک ظلم و سرکشی، حفظ خون مسلمانان می کند و در ادامه او را به اطاعت و تسلیم و ترک نزاع امر می کند[۱۲۵]. همه این‌ها فقط در یک نامه امام حسن (×) به معاویه ذکر شده است.

اما برای اینکه نظر امام حسن (×) را درباره معاویه و صلح با او بیشتر بدانیم باید به همان منابعی که جناب فیصل نور به آن‌ ها استناد می‌کند مراجعه نماییم.

آنگاه که برای تطهیر معاویه حدیثی را از قول امام مجتبی (×) نقل می کند که فرمود «قسم به خدا معاویه از این‌ها برای من بهتر است[۱۲۶]» اما ادامه حدیث را ذکر نمی‌کند! متن کامل حدیث چنین است :

قسم به خدا معاویه از این‌ها برای من بهتر است این‌ها گمان می‌کنند که شیعه‌ی من هستند، حال آنکه قصد کشتن مرا کردند، بار مرا غارت کردند مالم را گرفتند، قسم به خدا چنانچه من از معاویه عهدی بستانم که (به واسطه آن عهد) خونم ریخته نشود و در میان اهلم در امنیت به سر ببرم بهتر است از آنکه اینان مرا بکشند و اهل بیت و خانواده‌ام خوار و ضایع گردند، قسم به خدا اگر با معاویه به جنگ برمی‌خاستم همین‌ها مرا دست بسته تسلیم معاویه می‌نمودند.[۱۲۷]

در این جملات امام (×) به خوبی بیان می‌کند که ناگزیر از دفع افسد به فاسد بوده است .یعنی آثار زیانبار سیاسی اجتماعی جنگ به مراتب زیان بارتر از صلح بوده است.به عبارت دیگر امام(×) چنین معتقد است ؛اگر صلح نکنم یا کشته می‌شوم (بدون آنکه سودی به اسلام برسد)و باقیمانده نسل پیامبر(*) و اصحاب خالص او همگی از بین می‌روند و یا خوار و ذلیل و دست بسته تحویل معاویه داده می‌شوم که باز هم به همان نتیجه خواهد رسید.ولی اگر صلح کنم لااقل با عزّت جان خود و خانواده‌ام را حفظ کرده‌ام و به تدبیر امور اسلام و مسلمین می‌پردازم.

اما در ادامه خواهیم دید چه مسائلی امام را وادار به پذیرش صلح نمود.

در سپاه امام(×) عده‌ای عثمانی مسلک و طرفدار بنی‌امیه بودند و در خفا به معاویه نامه نوشتند که هرگاه سپاه او به اردوگاه حسن بن‌علی نزدیک شود حسن را دست بسته تسلیم او کنند و یا ناگهان او را بکشند[۱۲۸]. مسعودی در مروج الذهب[۱۲۹] و شیخ صدوق در علل الشرائع[۱۳۰] نیز این گروه خائن را نام می‌برند.

دسته دیگر بقایای خوارج بودند.آن‌ ها هنگام بیعت با حسن بن علی (×) شرط کردند که با متجاوزان و گمراهان- یعنی مردم شام- بجنگند، و آن حضرت دست از بیعت آنان کشید و گفت باید به شرط اطاعت کامل و پیروی بی‌قید و شرط در جنگ و صلح بیعت کنند. آنگاه نزد برادرش حسین (×) آمدند و گفتند: دست بگشا تا با تو بیعت کنیم همان‌طور که با پدرت بیعت کردیم و به این شرط که با متجاوزان و گمراهان شامی جنگ کنی اما حسین (×) هم نپذیرفت و ناچار نزد حسن (×) برگشتند و با وی بیعت کردند.[۱۳۱]

دسته دیگر شکّاکان بودند و دسته دیگر طمعکاران و آزمندان به غنائم و بعضی دیگر افرادی بودند که به پیروی از رؤسای قبائل خود به میدان آمده بودند و انگیزه آنان از جهاد تعصّب قبیله‌ای بود نه جهاد فی سبیل الله و عدّه‌ای هم شیعیان او و پدرش بودند شیخ مفید از همه این‌ها نام برده است.[۱۳۲]

این وضعیت نابسامان و آشفتگی سپاه و یاران ظاهری امام(×) بودواین چنین ترکیبی در سپاه امام حسن(×)بود که معاویه توانست افرادی مثل عبیدالله بن عباس را با پول و یک شبه بفریبد و از اردوگاه امام جدا نماید و کم‌کم جمعیتی بالغ بر هشت هزار نفر از سپاه امام گریختند.[۱۳۳]

و توانست به راحتی در سپاه تحت امرامام(×) شایعه نماید که همانا قیس بن سعد با معاویه صلح نموده است و از طرفی در میان سربازان تحت امر قیس شایعه نماید که حسن بن علی (×) با معاویه صلح نموده است.[۱۳۴]

پس از این ماجراهای دردناک امام (×) دانست که باید از جانب خائنین سپاه خودش بیشتربهراسد تامعاویه، واگر با معاویه بجنگد تنها و دست خالی می‌ماند و هیچ‌کس یاری‌اش نمی‌کند حتی اگر آنگونه که فیصل نور می‌گوید معاویه را به مبارزه می‌طلبید و بر فرض معاویه هم به میدان می‌آمد خوف امام از جانب معاویه کمتر بود تا خائنین سپاه خودش و احتمال آن می‌رفت که قصد ترورش را هم بنمایند کما اینکه این چنین هم شد و به خیمه‌اش حمله‌ور شدند و او را مجروح ساختند. با این اوضاع آیا باز هم به نظر جناب فیصل نور امام باید یا سپاه به سپاه و یا تن به تن با معاویه می‌جنگید؟

لذا معنای سخن امام که فرمود: «قسم به خدا معاویه برای من بهتر است از این‌ها» همانا اعلام انزجار بیشتر از وضعیت اسفناک خائنان سپاه خود است نسبت به معاویه نه اثبات فضیلتی برای معاویه کمااینکه کلام حضرت یوسف در مواجهه با مکر زنان آنگاه که فرمود: «رب السجن احبّ الیّ ممّـا یدعوننی الیه»[۱۳۵] بیان شدت پلیدی گناهی است که زنان از وی خواستند نه اینکه – نعوذ بالله -هم آن گناه محبوب است و هم زندان ولی زندان محبوب‌تر است!! و این مطلب در علم بلاغت روشن و آشکار است. اما غرض ورزی، صاحب کتاب الامامۀ والنص را بر آن داشته است که نه تنها واضحات ادبیات زبان مادری خود را نبیند بلکه وی از میان صد و ده صفحه‌ی بحارالانوار که مربوط به همین حقایق است تنها چهار خط را دیده است.

اما چرا مابقی این صدو ده صفحه[۱۳۶] را که مملو است از خطبه‌ها و نامه‌ها و کلمات امام ومصلحت‌های پشت صحنه صلح و جملات دال بر تنقیص معاویه و شرح بی‌وفایی کوفیان و… را ندیده است؟ خود سئوالی است که نمی‌توان انگیزه نویسنده را از این عمل چیزی جز غرض‌ورزی دانست.

اما اینکه امام (×) فرموده باشد «معاویه از من سزاوارتر است بر خلافت[۱۳۷]» مسأله‌ای است که نه با پیشینه اعتقادی شیعه یعنی عصمت امام (×) که در فصل دوم ثابت گردید سازگار است و نه با شواهد فراوان تاریخی و نه تصریحات فراوان امام بر عدم شایستگی معاویه که در صفحات پیشین به آن اشاره شد ،

و اگرقائل به تعارض این حدیث باآن طائفه روایات شویم،این حدیث که سندی مرسل دارد یارای مقاومت در مقابل سیل احادیث و روایات ناقض آن را نداد. ممضافاً به اینکه بررسی متن کامل حدیث مذکور به روشنی ما را به جعل وتحریف عمدی در آن رهنمون می‌سازد.

متن کامل حدیثی که فیصل نور به آن استناد نموده است چنین است : «معاویه به حسن بن علی (×) گفت: برخیز و به مردم خبر بده که تو این امر (خلافت) را ترک کرده‌ای و آنرا تسلیم (من) کرده‌ای. حسن (×) برخاست حمد خدا کرد و ثنای او گفت، و گفت: اما بعد! همانا زیرک‌ترین زیرکان شخص متّقی است و احمق‌ترین احمقان شخص فاجر است؛ و (امّا) این امری که من و معاویه در آن اختلاف داریم یا حق یک نفر است که او از من سزاوارتر است! و یا حق من است که من آن را برای او ترک کردم به جهت مصلحت مسلمانان و حفظ خونهایشان و نمی‌دانم شاید آن برای شما فتنه‌ای باشد و کامیابی تا زمانی».

نکته اول آنکه در این حدیث از طرفی امام به احقیت و شایسته تر بودن معاویه اذعان می کند از طرف دیگر واگذاری امارت به معاویه را به مصلحت وحفظ خون مسلمانان مستند می کند. اگر معاویه در نظر امام (×) احقّ است همین احقّ بودن محکم‌ترین و بهترین دلیل برای صلح می‌باشد و آن وقت، تا زمانی که مانعی پیش نیامده صلح مقدم است و در مقابل ؛قتال وترک صلح نیازمند دلیل ویژه می‌باشد. بنابراین دیگر استناد به مصلحت مسلمانان معناندارد.

نکته دوم این است که حدیث دیگری که دارای متنی مشابه متن همین حدیث است در جای دیگری از همان کتاب (بحارالانوار) نقل گردیده است[۱۳۸] که نه تنها عبارت «یا حق یک نفر است که او از من سزاوارتر است! و یا حق من است که من آن را برای او ترک کردم» را ندارد بلکه جمله‌ای دارد که دقیقاً در تناقض با این جمله است ولی در حدیث اول موجود نیست.

به متن این حدیث توجه نمایید: «روایت شده است که چون معاویه از حسن بن علی (×) خواست که برای مردم سخن بگوید و به آن‌ ها ماجرا را اعلام نماید، امام (×) برخاست حمد خدا کرد و ثنایش گفت سپس فرمود: همانا زیرک‌ترین زیرکان شخص متقّی است و احمق‌ترین احمقان شخص فاجر است. ای مردم اگر ما بین جابلق و جابرس به دنبال شخصی بگردید که جدّش رسول خدا (*) باشد بجز من و برادرم حسین (×) کسی را نخواهید یافت و به درستی که خداوند شما را به واسطه اولیاء محمد هدایت کرد همانا معاویه در امری با من به نزاع پرداخته است که آن حقّ من است ولی من آنرا به جهت مصلحت امّت و حفظ خونهایشان ترک کردم… و نمی‌دانم شاید آن برای شما فتنه‌ای باشد و کامیابی تا زمانی».

در این حدیث امام (×) صراحتاً می‌فرماید: «همانا معاویه در امری با من به نزاع پرداخته است که آن حقّ من است ولی من آن را به جهت مصلحت امّت و حفظ خونهایشان ترک کردم»

بدین‌ترتیب به نظر می‌رسد که حدیث دوم که شکل صحیح است دستخوش تحریف قرار گرفته است و نسخه جعلی آن به صورت شکل اول در آمده است.

اما اینکه ابن تیمیه مکرراً ادعا می‌کند که امیرالمؤمنین(×)هیچگونه حجّت و دلیلی برای جنگ با معاویه نداشت! این خود مغالطه‌ای است از ابن تیمیه؛ در این نوع مغالطه شخص، کلام همه مخالفان خود را بی دلیل و بدون حجت می‌خواند ولی خود او همواره کلامش را بدون دلیل و استدلال بیان می‌کند و هر اتّهامی را روا می‌دارد. ابن تیمیه نیز که به خوبی ازاین روش بهره برده است با قاطعیتی دو چندان سخن می‌گوید تا ناخواسته قطعیت مطلب را به مخاطب تلقین نماید. وی مدعی است که حسن بن علی (×) همواره پدر و برادرش را به ترک جنگ وادار می‌کرد ولی هیچگاه نمی‌گوید کی و کجا چنین درخواستی از پدرش و برادرش نموده است؟ وی می‌گوید جنگ علی در صفین فتنه بود اما نمی‌گوید چرا فتنه بود؟ و آیا کار معاویه فتنه نبود و در مقابل جنگ علی (×) برای خواباندن فتنه صورت نگرفت؟

اما فیصل نور که چهره‌ای عالمانه تر به کتاب خود داده برای تخطئه امیرمؤمنان(×) فقط به یک حدیث و یک ادعا استناد می کند وی حدیثی را نقل می کند که : «از علی پرسیدند پس چرا با او (معاویه) می‌جنگی؟ گفت: از آنچه بین من و خداوند متعال می‌گذرد عذر می‌خواهم»[۱۳۹]

امّا این حدیث هم گذشته از آنکه با مسلّمات و محکمات تاریخی در تضاد است با حدیث دیگری مشابهتی دارد و آن حدیث این گونه است: «او (معاویه) نمی‌میرد تا کارهایی را در سلطنت خود انجام بدهد. پس به او عرض شد چرا با او می‌جنگی؟ در حالی که این مطلب را می‌دانی؟ فرمود: به خاطر حجّت.»

این حدیث فقط چند صفحه بعد در همان مدرک یعنی بحارالانوار[۱۴۰] موجود است. امّا مسلماتی در تاریخ وجود دارد که دلالت بر یقین امیرالمؤمنین (×) به صحت جنگ خود با معاویه و دارد علاوه بر آن عصمت آن حضرت خود محکم‌ترین دلیل است بر صحت تمامی افعال امیرمؤمنان(×) .

از جمله این مسلمات تاریخی اسنادی است که حضرت معاویه را فردی فریب کار ،منافق ،بی بصیرت، پیرو هوای نفس، پیرو شیطان، فریفته دنیا، نقض کننده پیمان الهی ، کسی که به منتهای کفر رسیده و…می‌خواند .[۱۴۱]

اما درباره ادعای تردید در جنگ با معاویه نیز کافی است بخشی از نامه های حضرت به معاویه بررسی شود.حضرت بارها دراین نامه‌ها به طغیان گری معاویه و برحق بودن خود اشاره نموده است از جمله آن‌ ها نامه ای است که در آن چنین می‌فرماید:

مرا به جنگ دعوت کردى، مردم را واگذار و خود به جانب من بیا، و هر دو لشگر را از جنگ معاف کن، تا معلوم شود زنگار گناه، قلب کدام یک از ما دو نفر را سیاه کرده، و بر دیده کدام یک پرده افتاده! منم ابو الحسن، قاتل جدّ و دایى و برادرت که آنان را در جنگ بدر درهم کوبیدم، هم اکنون آن شمشیر با من است، و با همان قلب دشمنم را دیدار مى‏کنم.‏[۱۴۲]

در این زمینه نامه های بسیاری وجود دارد که از گنجایش این پژوهش بیرون است.[۱۴۳]بررسی این نامه‌ها نشان می‌دهد که ادعای مردد بودن امیرالمؤمنین(×) در انتخاب مسیر جنگ یا صلح ، سخنی بس مضحک است.

امّا ادعای دیگر فیصل نور آن است که می‌گوید: «امیرالمؤمنین(×)در حالی با معاویه می‌جنگید که مردم دور معاویه را گرفته بودند[۱۴۴]» و با این بیان چنین می‌رساند که علی برخلاف رأی و نظر مردم که حول معاویه اجتماع کرده بودند با معاویه جنگید.

باید پرسید آیا پس از قتل عثمان این اجتماع مردم نبود که به در خانه علی بین ابیطالب (×) هجوم آوردند و از او خواستند که خلافت را بپذیرد؟ پس چگونه است که جنگ معاویه با علی (×) که مردم حول او اجتماع کردند از نظر فیصل نور قابل توجیه است ولی جنگ علی (×)با معاویه خطاست!؟

در تاریخ آمده است که پس از قتل عثمان اجتماع عظیمی از مسلمانان در مسجد تشکیل شد به نحوی که مسجد لبریز از جمعیت گردید. هدف از اجتماع، تعیین خلیفه بود. شخصیت‌های بزرگی از مهاجرین و انصار نظر دادند که با علی بیعت کنند. در این هنگام همه مردم یکصدا گفتند: ما به ولایت و خلافت او راضی هستیم. آن وقت همه از جا برخاستند و به خانه علی ریختند. امام علی (×) خود نحوه ورود جمعیت را به خانه‌اش چنین توصیف کرده است:

آنان به سان ازدحام شتر تشنه‌ای که ساربان، عقال و ریسمانش را باز کند و رهایش سازد برمن هجوم آوردند که گمان کردم که می‌خواهند مرا بکشند یا بعضی از آنان می‌خواهد بعضی دیگر را درحضور من بکشد.[۱۴۵]

و در جای دیگری ماجرای این هجوم را این‌گونه توصیف می‌کند: «مردم مانند موی گردن کفتار به دورم ریختند و از هر طرف به سوی من هجوم آوردند، تا آنجا که حسن و حسین(علیهماالسلام) به زیر دست و پا رفتند..[۱۴۶]» و در جای دیگری می‌فرماید: «بند کفش بگسست و عبا از دوش بیفتاد و ناتوان زیر پا ماند و شادی مردم از بیعت با من به حدّی رسید که کودک خشنود شد و پیر و ناتوان به سوی بیعت آمد…»[۱۴۷]

پس اگر اجتماعی از مردم گرد معاویه بودند به دلیل آن است که در آن زمان معاویه حاکم شام بود و هوادارانی در آنجا داشت در مدینه هم مسلمانان گرد علی (×) اجتماع کرده بودند اما با این تفاوت که معاویه امیر منطقه بود نه خلیفه مسلمین؛ و امیر باید تحت فرمان خلیفه مسلمین باشد. حضرت خود در نامه‌ای به معاویه این‌گونه با او احتجاج می کند:

«گروهی که با ابوبکر و عمر عثمان بیعت کردند، با من نیز بیعت کردند. پس از اتفاق مهاجرین و انصار و بیعت با من به عنوان خلافت، دیگری حقّ گزینش خلیفه ندارد، خواه در موقع بیعت در در مدینه باشد یا نباشد.[۱۴۸]

به این ترتیب امام به زیبایی خطای عمل معاویه را در آن زمان و مغالطه جناب فیصل نور را در این زمان آشکار ساخته است.

امّا مدّعای پایانی وی جعلی بودن حدیث امام باقر × بود که می‌فرماید: «خداوند تبارک و تعالی فرماید: هر رعیتی را در اسلام که از امامی اطاعت کند که منصوب از جانب خدا نباشد عذاب می‌کنم… »که این مدّعا مبتنی بر استدلالاتی بود که در صفحات پیشین به تک تک آن‌ ها رسیدگی شد، بدین ترتیب مدّعای پایانی وی نیز خود به خود باطل می‌گردد، و هیچ دلیلی برای خدشه بر این روایات وجود ندارد .

نتیجه :

با این توضیحات روشن گردید که صلح امام مجتبی (×) هرگز از روی تبعیت قلبی یا اعتماد به صلاحیت وی نبوده است. شیوه امام حسن (×) همانند شیوه جدّ خود پیامبر اکرم (*) و پدر و برادر خود عمل به تکلیف به مقتضای شرائط و اوضاع جاری کشور بوده است و هرگز تاریخ بجز همراهی حسنین (×) با پدرشان چیز دیگری ثبت ننموده است.

شبهه دوم : اختیار امام حسن (×) در قبول یا رد ّخلافت!

توضیح شبهه چنین است :

خلافت یکبار از دست علی بن ابی طالب (×) به امام حسن (×) داده می‌شود و بار دیگر از دست امام حسن (×) و به اختیار او به معاویه منتقل می‌شود. این مطلب حکایت از آن دارد که حدوث و بقاء امامت و ولایت مسأله ای است به اختیار خود امامان نه به تعیین و نصب الهی، فیصل نور در این باره می‌گوید :

«از جمله سخنان او» امام حسن (×) [بعد از وفات امیرالمؤمنان علی (رضی الله عنه) و بعد از آنکه مردم با او بیعت کردند این است که به معاویه گفت] :«به درستی که آنگاه که زمان وفات امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب فرارسید او این امر را بعد از خودش به من سپرد»[۱۴۹]

سپس بلافاصله به قرار داد صلح مابین امام (×) ومعاویه اشاره می‌کند و می‌گوید :

همچنین از جمله سخنان او رضی الله عنه آن چیزی است که در صلحنامه اش با معاویه نوشته است : بسم الله الرحمن الرحیم. این قرار دادی است که حسن بن علی بن ابی طالب بر طبق آن با معاویه ابن ابی سفیان صلح کرد، با او مصالحه نمود که ولایت امور مسلمانان را تسلیم او نماید به شرط آنکه بر طبق کتاب خدا و سنت رسولش (*) و سیره خلفای راشدین در میان آنان عمل کند و … [۱۵۰]

بنابراین فیصل نور می‌خواهد بگوید :

اگر امامت منصبی الهی باشد همان‌گونه که اعطاء اولیه‌اش از جانب خداست سلب آن یا تسلیم آن به دیگری هم به دست خداوند است.

ولی می‌بینیم که این منصب امامت اعطائش و انتقالش گاهی به دست امیرالمؤمنین (×) است و گاهی حسن (×) و گاه سایر ائمه. بنابراین این منصب به نص و نصب الهی نمی‌باشد.

پاسخ شبهه دوم

برای پاسخ به شبهه ابتدا به پاسخ نقضی می‌پردازیم

پاسخ نقضی

پیامبر اکرم در سال ششم هجرت به قصد خانه‌ی خدا عازم مکه گردیدند ولی مشرکین در بین راه مانع ورود آن‌ ها شدند. زمزمه‌هایی مبنی بر قصد مشرکین بر جنگ در سپاه اسلام پیچید اما وقتی خبر آمادگی و بیعت جانانه مسلمانان با پیامبر (*) به گوش مشرکین رسید از قصد جنگ برگشتند و تقاضای صلح نمودند در پایان صلحی میان پیامبر (*) و مشرکان برقرار شد و به دستور پیامبر (*) و به خط امیرمؤمنان در متن صلح نامه نوشته شد : «هذا ما صالح علیه محمّد رسول الله» یعنی این پیمانی است که محمّد (*)، پیامبر خدا با سهیل نماینده قریش بست.

سهیل نماینده مشرکان قریش گفت : اگر ما به رسالت تو معترف بودیم با تو نمی‌جنگیدیم. سهیل اصرار نمود که لقب «رسول خدا» از کنار نام مبارک پیامبر (*) حذف شود و به جای آن نام پدر پیامبر اکرم (*) نوشته شود. پیامبر اکرم (*) با گذشتی قهرمانانه راضی به حذف این لقب گشتند.[۱۵۱]

این لقب مدالی بود که نه به انتخاب خود پیامبر (*) بلکه به دستور الهی و اذن خداوند متعال بر سینه‌ی پیامبر (*) آویخته شده بود ولی پیامبر(×) به اختیار خود و تنها با درخواست مشرکین آن را حذف کردند واز نوشتن آن چشم پوشی نمودند.

آیا جناب فیصل نور در اینجا هم قائل می‌شود به اینکه لقب «رسول خدا» منصوص از جانب خداوند نبود؛ و این عمل پیامبر (*) به مجرد اینکه به اختیار ایشان صورت گرفت اعتراف بر الهی نبودن رسالت ایشان است؟ مسلماً پاسخ هر مسلمانی باید منفی باشد.

از آن گذشته گر چه در اینجا نزاع به ظاهر بر سر امارت و حکومت نبود ولی به موجب این قرار داد پیامبر (*) دست از جنگ با مشرکان کشید در حالی که شاید در صورت اقدام به جنگ با دلاوری‌های رزمندگان اسلام می‌توانست بر آن‌ ها فائق آید و زمام امارت و حکومت بر مشرکان را به دست گیرد و یا به قول فیصل نور لااقل پیامبر (*) رئیس مشرکان را به مبارزه می‌طلبید چه اینکه پیامبر (*) اشجع الناس بود و هر کسی پیروز می‌گشت حکومت از آن او باشد چه اینکه می‌دانست محفوظ و معصوم هم هست![۱۵۲]